معنی درس های 6 تا 9 ادبیات فارسی 3
معنی درس های 6 تا 9 ادبیات فارسی 3
درس ششم
قاضی بست
1) و روز دوشنبه، هفتم صفر، امیر مسعود سحرگاه، سوار اسب شد و با بازان و یوزپلنگان شکاری و چاکران و هم نشینان و نوازندگان و خوانندگان به کنار رود هیرمند رفت؛ و غذا و شراب بردند و شکار زیادی به دست آمد زیرا تا هنگام چاشت (بین صبح و ظهر) مشغول شکار بودند. سپس، به کنار آب فرود آمدند و خیمه ها و سایبان ها را بر پا کردند. غدا خوردند و شراب نوشیدند و بسیار خوش گذراندند.
2) اتّفاقا، پس از نماز، امیر مسعود کشتی ها را خواست و ده قایق کوچک آوردند. یکی از قایق ها بزرگ تر و برای نشستن امیر بود و بسترها را مهیّا کردند و سایبانی بر آن کشیدند. و امیر به آن جا رفت و از هر نوع مردم در کشتی های دیگر بودند و هیچ کس خبر نداشت. ناگهان، متوجه شدند که چون آب فشار آورده و کشتی پر شده بود، شروع به پاره پاره شدن و فرو رفتن کرد. زمانی آگاه شدند که نزدیک بود کشتی غرق شود. بانگ و آشوب و فریاد برخاست. امیر بلند شد و خوشبختانه کشتی های دیگر به او نزدیک بودند. هفت هشت تن از آن ها پریدند و امیر را گرفتند و به کشتی دیگری رساندند و بسیار کوفته و مجروح شد و پای راست او زخمی گشت؛ بـه گونه ای که به انـدازه ی یک کمربنـد پوست و گوشت جـدا شد و چیـزی نمانده بود که غرق شود. امّا
خداوند پس از نشان دادن قدرت، رحمت کرد؛ و جشن و شادی ای به آن فراوانی، تیره و مکدّر شد و وقتی امیر به کشتی رسید، کشتی ها را راندند و به کناره ی رود رساندند.
3) و امیر که از مرگ نجات یافته بود، به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد و خیس و ناخوش شده بود و سوار اسب شد و سریع به قصر آمد زیرا خبری بسیار ناراحت کننده در لشکرگاه افتاده بود و اضطراب و پریشانی زیادی به پا شده بود و بزرگان و وزیر برای استقبال رفتند. وقتی پادشاه را سالم یافتند، فریاد و دعا از سپاهی و رعیّت بلند شد و آن قدر صدقه دادند که اندازه و حساب نداشت.
4) و روز دیگر امیر دستور داد تا به سبب این حادثه ی بزرگ و دشوار که افتاد و سلامتی که به آن پیوسته شد نامه ها به غزنین و تمام مملکت بنویسند و فرمان داد تا به شکرانه ی این سلامتی یک میلیون سکّه ی نقره در غزنین و دو میلیون سکّه ی نقره در سرزمین های دیگر، به نیازمندان و درویشان بدهند و نامه نوشته شد و به امضای امیر استوار و محکم شد و مژده دهندگان رفتند.
5) و روز پنجشنبه، یازدهم صفر، امیر دچار تب سوزانی شد و هذیان بر امیر غلبه کرد، به گونه ای که نتوانست اجازه ی دیدار و ملاقات دهد و از مردم پنهان شد، به جز از پزشکان و چند تن از خدمتکاران مرد و زن، و دل ها بسیار حیران و نگران شد تا حال امیر چگونه می شود.
6) از زمانی که این کسالت و بیماری پیش آمده بود، بونصر به خطّ ِ خود از نامه های رسیده، موضوعات مهم را بیرون می آورد و به خاطر زیادی موضوعات مهم، آن چه را که ناپسند نبود به دست من به اندرون خانه می فرستاد و من آن را به آغاجی خادم می دادم و سریع جواب می آوردم و امیر را اصلاً نمی دیدم تا زمانی که نامه هایی از پسران علی تکین آمد و من موضوعات مهم آن نامه ها را بردم و مژده ای بود. آغاجی گرفت و پیش امیر برد. پس از یک ساعت، بیرون آمد و گفت: «ای ابوالفضل، امیر تو را می خواند.»
7) پیش رفتم. دیدم خانه را تاریک کرده و پرده هایی از جنس کتان آویزان کرده و خیس نموده و شاخه های بسیاری قرار داده و تاس های بزرگ پُر یخ بر بالای آن نهاده بودند و امیر را دیدم که آن جا بر بالای تخت نشسته است، در حالی که پیراهن نازک کتانی بر تن و گردن بندی کافور در گردن داشت و بوالعلای پزشک را آن جا پایین و کنار ِ تخت نشسته دیدم.
8) امیر گفت: «به بونصر بگوی که امروز تندرست و سالم هستم و در این دو سه روز اجازه ی ملاقات داده می شود زیرا بیماری و تب به طور کامل از بین رفته است.»
9) من بازگشتم و آن چه پیش آمد، به بونصر گفتم. بسیار شاد شد و خداوند - بزرگ و گرامی- را به خاطر سلامتی امیر سجده ی شکر کرد و نامه نوشته شد. نزدیک آغاجی بردم و اجازه ی ورود به من داده شد، تا سعادت دیدار چهره ی مبارک پادشاه دوباره نصیبم شد و امیر آن نامه را خواند و ظرف مرکّب خواست و امضا کرد و گفت: «وقتی نامه ها فرستاده شد، تو برگرد زیرا پیامی در خصوص موضوعی برای بونصر دارم که باید به وسیله ی تو داده شود.»
10) گفتم «همین کار را می کنم.» و با نامه ی امضا شده بازگشتم و این احوال را به بونصر گفتم.
11) و این مـرد بـزرگ و نویسنـده ی باکفایت، با شادمانی شـروع به نوشتن کـرد. تا نـزدیک نماز ظـهر از این
کارهای مهم فارغ شده و گروه نوکران و سوار را گسیل کرده بود. پس نامه ای به امیر نوشت و هر چه کرده بود، شرح داد و به من داد.
12) و نامه را بردم و اجازه ی ورود به من داده شد و رساندم و امیر نامه را خواند و گفت «خوب است.» و به آغاجی خادم گفت «کیسه ها را بیاور!» و به من گفت «بگیر؛ در هر کیسه هزار مثقال سکّهی طلاست. به بونصر بگو که طلاهایی است که پدر ما از جنگ هندوستان آورده است و بت های طلایی را شکسته و ذوب و به سکّه تبدیل کرده است و حلال ترینِ مال هاست. و در هر سفری برای ما از این طلا می آورند تا صدقه ای که می خواهیم بدهیم حلال بی شک و تردید باشد از این طلاها می دهیم؛ و می شنویم که قاضی بست، بوالحسن بولانی، و پسرش، بوبکر، بسیار تهیدست هستند و از کسی چیزی نمی گیرند و زمین زراعتی اندکی دارند. یک کیسه باید به پدر داد و یک کیسه به پسر، تا برای خود زمین زراعتی ِ حلال ِ کوچکی بخرند و بهتر و راحت تر بتوانند زندگی کنند و ما مقداری از حقّ این نعمت تندرستی که بازیافتیم، به جا آورده باشیم.»
13) من کیسه ها را گرفتم و به نزد بونصر بردم و حال را شرح دادم.
14) بونصر دعا کرد و گفت: «پادشاه این کار را بسیار نیکو انجام داد و شنیده ام که بوالحسن و پسرش گاهی به خاطر ده سکّه ی نقره درمانده هستند.» و به خانه برگشت و کیسه ها را با او بردند و پس از نماز، کسی را فرستاد و قاضی بوالحسن و پسرش را خواند و آن ها آمدند. بونصر پیام امیر را به قاضی رسانید.
15) قاضی بسیار دعا کرد و گفت: «این بخشش و انعام مایه ی افتخار من است. آن را پذیرفتم و پس دادم زیرا به دردِ من نمی خورد و قیامت بسیار نزدیک است، نمی توانم حساب آن را پس بدهم و نمی گویم که به آن ها نیاز ندارم امّا چون به آن چه دارم و کم است قانع هستم، گناه و عذاب این مال چه به دردِ من می خورد؟»
16) بونصر گفت: «شگفتا، طلایی که سلطان محمود با جنگ از بتخانه ها به وسیله ی شمشیر آورده و بت ها را شکسته و به سکّه تبدیل کرده و خلیفه گرفتن آن را جایز می داند، آن طلاها را قاضی نمی گیرد؟»
17) قاضی گفت: «زندگی سرور ِ ما دراز باد؛ وضع خلیفه فرق می کند زیرا او صاحب ولایت است و خواجه با امیر محمود در جنگ ها بوده است و من نبوده ام و بر من پوشیده است که آن جنگ ها بر اساس سنّت و روش پیامبر (ص) است یا نه. من این طلاها را نمی پذیرم و مسئولیّت این را به عهده نمی گیرم.»
18) بونصر گفت: «اگر تو قبول نمی کنی به شاگردان خود و به نیازمندان و درویشان بده.»
19) قاضی گفت: «من هیچ نیازمندی را در بُست نمی شناسم که طلا را بتوان به آن ها داد و این چه کاری است که طلا را کس دیگری ببرد و من در قیامت حساب آن را پس دهم؟ به هیچ حال این مسئولیّـت را قبول نمی کنم.»
20) بونصر به پسر قاضی گفت: «تو طلاهای متعلّق به خود را بگیر.»
21) پسر قاضی گفت: «زندگی سرور ما دراز باد. به هر حال من نیز فرزند این پدر هستم که این سخن را گفت و از وی علم آموخته ام و اگر او را یک روز دیده و احوال و عادات او دانسته بودم، واجب می کرد که در طول عمـر از او پیـروی می کردم. پس، جای آن نیست کـه پس از سال ها زندگی با او خلاف نظرش رفتار کنـم و من
هم از حساب رسی و توقّف در رستاخیز و پرس و جوی قیامت می ترسم که او می ترسد و آن چه از مال اندک دنیا دارم حلال و کافی است و به چیز بیشتری نیازمند نیستم.»
22) بونصر گفت: «خدا خیرتان دهد؛ همانا شما دو تن بسیار بزرگ هستید» و گریه کرد و آن ها را برگرداند و بقیه ی روز در فکر بود و از این ماجرا یاد می کرد.
23) و روز دیگر، نامه ای به امیر نوشت و حال را شرح داد و طلاها را برگرداند.
درس هفتم از ادبیات سوم تجربی و ریاضی
* درس هفتم *
( بیهقی و هنر نویسندگی او )
متن درس :
* سجایا : جِ سجیّه . خلق و خوی و عادت نیک * خصایل : جِ خصیله . خصلت ها . عادت ها
*گزاف : بیهوده * گیرا : صفت فاعلی ( گیر + ا ) ؛ جذاب * حشمت : بزرگی . جاه و جلال
* فضل : دانش * تضریب : دو به هم زنی . فتنه انگیزی . سخن چینی
* خودستایی : خود را ستایش و تعریف کردن . غرور و تکبر
این بوسهل مردی امام زاده و محتشم و فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکد شده – و لا تبدیلَ لِخَلقِ الله – و با آن شرارت ، دلسوزی نداشت :
* محتشم : دارنده ی شکوه و حشمت و بزرگی * فاضل : دانشمند
* زعارت : بدخویی . بدخُلقی . تند مزاجی امام زاده : بزرگ زاده . محتشم
* مؤکد شده : تثبیت شده . استوار شده * و لا تبدیل لخلق الله : آفرینش خدا تغییرناپذیر است .
* شرارت : بدخویی . بدخواهی
** بوسهل زوزنی فردی بزرگ و باحشمت و دانشمند و اهل ادب ( علم و هنر ) بود اما بدخویی و تندمزاجی در سرشت او جای گرفته بود – و آفرینش خدا تغییرناپذیر است . – و با وجود آن بدخویی ، دلسوزی و مهربانی در وجودش نبود .
و همیشه چشم نهاده بودی تا پادشاهی بزرگ و جبّار ، بر چاکری خشم گرفتی و آن چاکر را لت زدی و فروگرفتی ، این مرد از کرانه بِجَستی و فرصتی جستی و تضریب کردی و اَلَمی بزرگ بدین چاکر رسانیدی و آنگاه لاف زدی که « فلان را من فرو گرفتم . »
* چشم نهاده بودی : منتظر بود . مراقب بود . * جبّار : قدرتمند . خودکامه . ستمگر
* چاکر : خدمتگزار * خشم گرفتی : خشم می گرفت .
* لَت : سیلی ( مجازاً تنبیه و مجازات )
* لت زدی : سیلی می زد . لگد مال می کرد . آسیب می رساند .
* فرو گرفتی : بازداشت می کرد . از کار برکنار می کرد . بیچاره می کرد .
* کرانه : گوشه و کنار * بجستی : می جست . بیرون می آمد .
* جستی : می جست . * تضریب کردی : سخن چینی می کرد . دو به هم زنی می کرد .
* اَلَم : درد و رنج لاف زدی : لاف می زد . ادعا می کرد .
** و همیشه منتظر بود تا پادشاهی بزرگ و قدرتمند ، بر خدمتکاری خشم می گرفت و آن خدمتکار را تنبیه می نمود و بازداشت می کرد ، این مرد ( بوسهل ) از گوشه ای بیرون می آمد و فرصت را غنیمت می شمرد و از او سخن چینی می کرد و درد و رنجی بزرگ به آن خدمتکار می رسانید و آنگاه ادعا می کرد که فلانی را من بازداشت کردم .
و اگر کرد ، دید و چشید و خردمندان دانستندی که نه چنان است و سری می جنبانیدندی و پوشیده خنده می زدندی که وی گزاف گوی است :
** و اگر بوسهل این کارها را انجام داد ، نتیجه ی اعمالش را دید و دانایان می دانستند که آنگونه که او می گوید ، نیست و سر خود را تکان می دادند و پنهانی می خندیدند که او بیهوده گو است .
* خلال : میان * سطور : جِ سطر * اوصاف : جِ وصف * اخلاق : جِ خُلق . خوی ها
حسنک پیدا آمد بی بند ؛ جبّه ای داشت حبری رنگ با سیاه می زد ، خَلَق گونه و درّاعه و ردایی سخت پاکیزه و دستاری نشابوری مالیده و موزه ی میکائیلی نو در پای و موی سر مالیده ، زیر دستار پوشیده کرده ، اندک مایه پیدا بود :
* پیدا آمد : پیدا شد . ظاهر شد .
* جبّه : جامه ای بلند و گشاد که روی لباس های دیگر پوشند . ( عبا . درّاعه . ردا )
* حِبر : مرکب * حِبری : کبود رنگ ( حبر + یای نسبت = صفت نسبی )
* با سیاه می زد : مایل به سیاه . سیاه گونه * خَلَق گونه : کهنه . ژنده . مستعمل
* درّاعه : جامه ی بلند که زاهدان و شیوخ پوشند . بالا پوش
* ردا : جامه ای که روی جامه ی دیگر پوشند . * دستار : عمامه
* دستار مالیده : عمامه ی کهنه و مستعمل * موزه میکائیلی : نوعی کفش
* مالیده ( در مورد موی سر ) : مرتب شده
** حسنک بدون زنجیر و دست بند ظاهر شد . عبایی کبود رنگ و متمایل به سیاه و کهنه بر تن داشت و بالاپوشی بسیار پاکیزه پوشیده بود و عمامه ای نیشابوری و کهنه بر سر بسته بود و کفشی تازه در پای داشت و موی سر را به صورت مرتب شده در زیر عمامه پنهان کرده بود در حالی که مقداری از موهایش نمایان بود .
... متحیّر و شکسته دل می رفتند ؛ راست بدان مانست که گفتی باز پسشان می کشند ؛ گرمایی سخت و تنگی نفقه و علف نایافت و ستوران لاغر و مردم روزه به دهن ؛ در راه امیر بر چند تن بگذشت که اسبان می کشیدند و می گریستند ؛ دلش بپیچید و گفت : سخت تباه شده است حال این لشکر .
* متحیّر : سرگردان . آشفته * شکسته دل : غمگین و ناراحت * راست بدان مانست که بازپسشان می کشند : درست مثل این بود که آنها را از پشت سر می کشند . ( کنایه از خستگی و درد و رنج زیاد لشکر مسعود که توانایی پیمودن راه را نداشتند . ) * گفتی : انگار * تنگی : کمبود
* نفقه : انفاق و بخشش . مال و دارایی . در اینجا آذوقه و غذا * ستوران : چهارپایان
* روزه به دهن : گرسنه * دلش بپیچید : کنایه از اینکه ناراحت شد .
** ( لشکر مسعود ) سرگردان و اندوهگین راه می رفتند ؛ درست مانند این بود که انگار آنها را از پشت سر می کشند ؛ گرما بسیار زیاد و غذا اندک و علف کمیاب بود و چهارپایان لاغر و ناتوان و سپاهیان نیز گرسنه بودند . در بین راه امیر مسعود چند نفر را دید که اسبان خود را می کشیدند و گریه می کردند . دلش سوخت و گفت : حال و وضع این لشکر بسیار خراب است .
... چون حسنک بیامد ، خواجه برپای خواست . چون او این مکرمت بکرد ، همه – اگر خواستند یا نه – برپای خواستند . بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت ؛ برخاست ، نه تمام و بر خویشتن می ژکید . خواجه احمد او را گفت : در همه ی کارها ناتمامی ؛ وی نیک از جای بشد ...
* خواجه : خواجه احمد حسن میمندی از وزرای سلطان مسعود
* مکرُمَت : بزرگداشت و احترام ( بخشش و جوانمردی )
* برخاست نه تمام : به صورت کامل بلند نشد .
* می ژکید : از روی خشم آهسته سخن می گفت . غرغر می کرد .
* در همه ی کارها ناتمامی : همه ی کارها را ناقص انجام می دهی . ( نسنجیده و نپخته عمل می کنی . ) * نیک از جای بشد : کاملاً عصبانی شد .
** وقتی حسنک آمد ، خواجه احمد از جایش بلند شد . وقتی او این احترام را به جای آورد ، همه ی افراد مجلس خواه ناخواه به پا خاستند . بوسهل زوزنی نتوانست خشم خود را مهار کند ؛ به صورت کامل بلند نشد و با خشم زیر لب آهسته سخن می گفت . خواجه احمد به او گفت : تو همه ی کارها را ناقص و نسنجیده انجام می دهی ؛ بوسهل بسیار عصبانی شد ...
* مشحون : پر . سرشار . انباشته . آکنده . مملو * به قلم آمده است : نوشته شده است .
* پیکان : پیک ها . فرستادگان * محاورات : جِ محاوره . گفت و گوها
* سلاح ها : سلاح خودش جمعِ اسلحه است ولی در فارسی دوباره جمع بسته می شود .
پیکان که « آنان را ایستانیده بودند که از بغداد آمده اند . » : و پیک ها را ایستاده نگه داشته بودند تا وانمود کنند که آنها از بغداد آمده اند .
و مشتی رند که آنها را سیم دادند تا سنگ زنند و مرد خود مرده بود که جلادش رسن به گلو افکنده بود و خبه کرده :
* مشتی رند : عده ای اوباش و آدم پست و ولگرد ( رند : زیرک . حیله گر . آنکه در ظاهر مورد سرزنش قرار می گیرد ولی باطنش سالم است . ) ( در اینجا به معنی پست و فرومایه است )
* سیم : نقره ؛ مجازاً پول * جلادش رسن به گلو ... : جلاد رسن به گلویش ... ( ضمیر ش مضاف الیه گلو است . )
** و عده ای اوباش و آدم پست که به آنها پول دادند تا به سوی حسنک سنگ پرتاب کنند در حالی که حسنک خودش مرده بود زیرا جلاد به گلویش ریسمان انداخته و خفه کرده بود .
چیره دست : ماهر و توانا عنان : افسار . لگام . مجازاً اختیار و مهار
عنان قلم : اضافه ی استعاری ( استعاره مکنیه ؛ یعنی قلم به اسبی تشبیه شده است که مشبه به یعنی اسب از تشبیه حذف گشته و یکی از ویژگی ها یا اجزای اسب یعنی عنان ، همراه مشبه یعنی قلم آمده است . )
عنان قلم را در اختیار داشتن : کنایه از نویسنده ای ماهر و توانا بودن
اقتضای حال : به تناسب حال و اوضاع قلم را به گردش آوردن : کنایه از نوشتن
اطناب : طولانی کردن سخن . درازگویی ؛ متضاد ایجاز ایجاز : کوتاه گفتن . سخن کوتاه کردن
نمودار : نشادن دهنده . ( صفت فاعلی ؛ مانند خریدار )
امیر از آن جهان آمده ، به خیمه فرود آمد و جامه بگردانید : امیر از مرگ نجات یافته ، به خیمه آمد و لباس هایش را عوض کرد .
این است علی و روزگارش و قومش که به پایان آمد و احمق کسی باشد که دل در این گیتی غدّار و فریفتگار بندد و نعمت و جاه و ولایت او را به هیچ چیز شمرد :
* علی : امیر علی قریب ؛ از بزرگان عصر سلطان محمود که در به تخت نشاندن مسعود سهم بزرگی داشت ولی به وسیله ی مسعود غزنوی اموال و دارایی های او ضبط و خود او اسیر شد . * گیتی : جهان
* غدار : حیله گر . خیانت کار * فریفتگار : فریبنده . مکّار * ولایت : حکومت و قدرت
** این سرگذشت علی قریب و قوم اوست که به پایان رسید و احمق و نادان کسی است که به این دنیای خیانت کار و فریبنده علاقه مند شود و برای ثروت و مقام و حکومت دنیا ارزشی هرچند ناچیز قایل شود .( مفهوم : هر کس به جاه و مقام دنیا ارزش قایل شود ، نادان است . )
عبث: بیهوده زدوده : پاک . پاک شده بلیغ : رسا . شیوا
به گزین کردن : گلچین کردن حُسن تألیف : پیوند مناسب اجزای سخن
اقتضای مقام : به تناسب حال و موقعیت وقار : سنگینی ؛ متضاد حرکت اوج : متضاد فرود
مستلزم : نیازمند بیهقی . معاصران او گذشته اند : « گذشته اند » یعنی مرده اند .
***
خودآزمایی :
1- از عبارت : « مشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند » چه پیامی را می توان استنباط کرد ؟
مردم از مرگ حسنک ناراحت بودند به همین خاطر عده ای اوباش مأمور شدند به سوی حسنک سنگ پرتاب کنند – بزرگواری و احترام حسنک نزد مردم نیشابور – ناجوانمردی و ستمگری دشمنان حسنک و ...
2- هدف بیهقی از آوردن حکایت های مناسب در خلال حوادث چیست ؟
خوانندگان عبرت گیرند – نشاط و رغبت خوانندگان در خواندن مطالب بیشتر شود .
درس نهم
بانگ جرس
1) هنگام آن است که توشه ی سفر را بر اسب ببندیم و آماده ی سفر شویم/ و قصد کنیم از بیابان های پر از خار و کوه های پر از سنگ (همه ی مشکلات و موانع) عبور کنیم.
2) از هر جانب بانگ کوچ کردن به گوشم می رسد/ زنگ کاروان به صدا درآمده است، وای بر من که آرام و خاموش هستم.
3) انسان های دلیر و شجاع سفر را آغاز کردند/ پا در رکاب اسب تندروی خود نهاده و آماده ی حرکت و هجوم هستند.
4) ای بـرادر، زمان سفـر فرا رسیـده و راه طولانـی است/ نترس، شتاب کـن که همّـت و تلاش کارساز و مشکل گشا است.
5) زمان سفر فرا رسیده است باید اسب را بر دامن کوه و صحرا بتازانیم/ و تا سرزمین فلسطین که مقدّس و شایسته ی زیارت است، پیش برویم.
6) صحرا پر از دشمنان و صهیونیست های اشغالگر است/ امام خمینی پیشرو و راهنما است و دشواری های فراوانی بر سر راه قرار دارد.
7) ای برادر، به خاطر اشغال خاک ما، خانه بر ما تنگ شده/ و ننگ است که بیگانگان سرزمین ما را اشغال کنند و در وطن ما باشند.
8) فرمان رسید که سرزمین فلسطین را از دشمن پس بگیرید/ و آن را از دست صهیونیست های اشغالگر آزاد کنید.
9) امام خمینی قصد نابودی اشغالگران اسراییلی را کرده است/ ای یاران، باید رهبر را یاری نمود.
10) حکم و فرمان رهبر است که بر دشت بتازید/ حتّی اگر دشت دریایی از خون شود، باز هم بتازید و پیش بروید.
11) اطاعت و فرمانبرداری از حکم رهبر واجب است/ و در این راه حتّی اگر بر سر ما شمشیر ببارد، بگو ببارد، دشوار نیست.
12) ای دوست من، برخیز و قصد سفر کن/ و حتّی اگر شمشیر ببارد، جان خود را سپر کن و از جان مایه بگذار.
13) ای دوست من، برخیز تا به سوی بلندی های جولان حرکت کنیم/ و از آن جا با تاخت و تاز تا حدّ لبنان برویم.
14) آن سرزمینی که هر سویش شهیدان بسیاری دارد/ و در همه ی کوچه هایش غمی پنهان وجود دارد.
15) ای دوست من، غم ِ لبنان ما را کشت/ و داغ کشتار مردم دیریاسین پشت ما را شکست.
16) باید با مژگان خود، گرد و غبار را از طور سینا پاک کرد/ و سینه خیز و با نهایت شوق و اشتیاق از این جا تا فلسطین رفت.
17) ای دوست من، برخیز و بانگ پیشرو لشکر را بشنو/ اکنون امام ما پرچم به دوش گرفته و آماده ی حرکت است.
18) تکبیرزنان و لبّیک گویان بر اسب تندروی خود بنشین/ و همراهِ امام به سوی مقصد که دیار قدس است، حرکت کن.
درس دهم
باغ نگاه
1) به هنگام صبح، نور چشمان تو همانند دو مرغ آزاد/ آرام و بی هیچ صدا/ ساحت چشمان تو را ترک کرد.
2) به هنگام شب، نور چشمان تو همانند دو صف از یاکریم/ همراه با نسیم/ از چشم تو/ پَر کشید و رفت.
3) آفتاب با همه ی روشنی و عظمتش،/ در مقایسه با نور معنوی چشمان تو ارزشی ندارد (فروغ چشم تو از فروغ خورشید بیشتر است).
4) آبشار با همه ی جوش و خروشش،/ تنها موج آرام و فروخفته ای از خشم تو است (خشم تو بسیار پرخروش تر از آبشار است).
5) با این که چشمانت نور ندارد امّا هنوز می توان از نگاهت/ نور و روشنایی معنوی را،/ وام گرفت.
درس یازدهم
ترانه ی من
1) همان گونه که امواج دریا با شتاب به سوی ساحل (پایان مسیر) می روند، لحظات عمر ما نیز با سرعت به سوی پایان خود می شتابند.
2) لحظات عمر جای خود را به یکدیگر می دهند (از پی هم می گذرند) و در کشاکشی دایمی پیوسته از همدیگر سبقت می گیرند.
3) تولد که زمانی از گوهر نور و روشنایی بود (به سبب صفا و پاکی انسان در کودکی یا دمیده شدن روح خداوند در انسان)، به سوی بلوغ می رود و آن گاه که به اوج شکوه جوانی رسید، حوادث ناگوار شکوه آن را تهدید می کنند.
4) زمان که روزی بخشنده بود و شکوه جوانی را به انسان عطا کرده بود، همه ی بخشش ها ی خود را نابود می کند.
5) آری، زمان، شکوه جوانی را از بین می برد و پیشانی زیبا را پر از چین و چروک می نماید (انسان را پیر می گرداند) و همه ی چیزهای ارزشمند (جوانی ، جلوه های زیبا و ...) را نابود می کند.
6) هیچ موجود زنده ای از آسیب روزگار در امان نیست به جز شعر من که در آینده بر جای می ماند تا روزگارِ ستم پیشه بر خلاف میل خود، بزرگی و ارج تو (جوانی یا شعر شاعر) را مورد ستایش قرار دهد.
درس دوازدهم
چشم به راه
1) خدایا کسانی که همه چیز دارند اما تو را ندارند، آن هایی که فقط تو را دارند را مسخره می کنند (کافران، مؤمنان را مورد تمسخر قرار می دهند).
2) تولد هر کودک حاوی این پیام است که خداوند هنوز از انسان ناامید نشده است (خداوند هنوز امیدوار است که انسان در صراط مستقیم قرار گیرد زیرا اگر ناامید می شد، دیگر هیچ کودکی را نمی آفرید).
3) خداوند به انسان می گوید: تو را شفا می دهم به این جهت که به تو آسیب می رسانم، و تو را دوست دارم زیرا با بلا و سختی، مجازات و امتحانت می کنم.
4) کسانـی کـه از حقیقت و عوامـل هدایـت روی برمی گرداننـد و آن را انکـار می کننـد، خـود دچـار گمراهی می شوند.
5) انسان های بخشنده و ایثارگر، خوبی و روشنایـی را به دیگـران می دهند و رنـج و بلا را برای خود نگه می دارند (دیگران را بر خود ترجیح می دهند).
6) انسان های خودخواه و سودجو تصور می کنند که همه چیز برای منفعت آن ها خلق شده و باید در خدمت آن ها باشد.
7) خداوند نه به خاطر نعمت های آسمانی و زمینی، بلکه به خاطر عشق و محبتی که به ما نثار می کند، منتظر عشق ورزی و سپاسگزاری است (گل ها، دعوت نامه هایی به بندگان برای روی آوردن و بازگشتشان به سوی آفریدگار است).