معنی درس 6 و 7 ادبیات فارسی 1
1-بقالی طوطی داشت طوطی خوش صدا و سبز رنگی
2- طوطی نگهبان مغازه بود با مشتری ها شوخی می کرد
3- طوطی سخن گو بود و در سخن گويی ميان طوطی ها ماهر بود
4- طوطی پر زد و از بالای مغازه به سوی دیگر فرار کرد و شیشه های روغن گل را ریخت
5- صاحب طوطی از خانه آمد و با خیال آسوده در مغازه اش نشست
6- دید مغازه پر از روغن و زیر انداز چرب است برسر طوطی زد و طوطی با ضربه ی او کچل شد
7- چند روزی گذشت و طوطی حرف نزد و مرد بقال پشیمان شد و آه می کشید
8- ریش خود را می کند و می گفت : افسوس که آفتاب نعمت من زیر ابر سیاه پنهان شد
9- کاش دست من می شکست وقتی من برسر آن طوطی خوش زبان می زدم
10- صاحب مغازه هدیه های بسیاری به گدایان می داد تا شاید طوطی دوباره حرف بزند
11- بعد از سه روز و سه شب سرگشته و گریان ناامید کنار مغازه اش نشسته بود
12-برای طوطی شکلک در می آورد تا شاید سخن بگوید
13-در همین هنگام فقیر و درویشی با لباس کهنه و با سر بی مو از ان جا می گذشت.
14-طوطی تا او را دید شروع به حرف زدن کرد و گدا را صداکرد و گفت: ای فلانی
15- برای چه تو کچل شده ای تو هم مگر ظرف روغن را ریخته ای؟
16- از این مقایسه مردم خندیدند که طوطی آن ژنده پوش را همانند خود دانسته
17- کار و عمل مردان حق را با کار و عمل خود مقایسه نکن هرچند که دوکلمه شیرجانور و شیر خوردنی در نوشتن یکسان است.
18- مردم جهان از چنین سنجش ها و قیاس های ناروایی به گمراهی افتاده اند و کمترکسی است که مردان حق را بشناسد و به مرتبه آنها پی ببرد
19- هرچند که دوتا زنبور از یک جا می خوردند ولی یکی خوراکش را نیش و یکی دیگر عسل می کند
20- اگرچه دوتا آهو از یک جا آب و گیاه خوردند ولی یکی از آنها سرگین و یکی مشک ناب شد
21- هردوتا نی از یک جا آب خوردند ولی یکی خالی و یکی از نی ها پر از شکر شد
22- صدهزاران چیز شبیه به هم وجود دارد، آن ها را همانند نبین بین آن ها فرق بسیاری وجود دارد
23- آدم های زیادی هستند که شیطان صفتند پس نباید با هر کسی دوست شد.
معنی بیت های درس ششم داستان خیرو شر
بيت اول : بي درنگ آن سنگ گردن بها و درخشان را بيرون آورد و آن را پيش آن موجود پست (شر) كه مشك آبي با خود داشت : گذاشت .
بيت 2 : خير به شر گفت : من از تشنگي دارم مي ميرم، به من كمك كن و با دادن جرعه اي آب اين آتش تشنگي مرا بر طرف كن.
بيت 3 : از آن آب زلال و گواراي چون عسل يا از سرجوانمردي جرعه اي به من ببخش و يا آن را در برابر اين سنگ هاي قيمتي بفروش.
بيت 4 : خير به شر گفت : بلند شو ، شمشير و خنجر ( منظور وسيله اي نوك تيز است و همراه آن جرعه اي آب براي من تشنه بيار)
بيت 5 : چشم هاي مرا كه از شدت عطش مثل پاره هاي آتش سرخ و داغ شده بيرون آور و با دادن جرعه اي از آن آب گوارا، آتش تشنگي ام را خاموش و برطرف كن.
بيت 6 : شر كه خير را آماده ديد خبرش را درآورد و به سرعت بطرف خير كه مانند خاك خشك، تشنه ي آب و باران بود ، رفت .
بیت 7: وقتی چشم خیر را کور کرد بدون آب دادن به راه افتاد.
بیت 8: لباس و گوهر جامه اش را برداشت و مرد نابینا را تنها گذاشت.
بيت 9: چشم هايي كه نابينا شده بودند، كاملاً مثل گذشته بهبود پيدا كردند.
بيت 10 : تنها فرزند من همين يك دختر عزير است و ثروت بسياري دارم.
بيت 11 : اگر به من دخترم علاقه داشته باشي و اينجا بماني، بيش ما از جان عزيرتر خواهي بود.
بيت 12 : تو را با رضايت كامل به عنوان داماد انتخاب خواهم كرد.
بيت 13 : همه گوسفندان و شترانم را به تو خواهم بخشيد تا از نظر سرمايه، كاملاً بي نياز شوي.
بيت 14: من همان هم سفرتشنه ي توام كه گوهرش را به سرقت بردي و من خوش بخت شدم و تو بدبخت
بيت 15: تو خواستي مرا بكشي اما خدا نخواست . چه خوش بخت است آن كس كه به خدا توكل كند و همواره از او کمک بخواهد.
بيت 16 : خداوند به من دولت داد و از من نگهداري كرد و اكنون مرا به مقام پادشاهي رساند.
بيت 17 : واي به حال تو كه آدم بد ذاتي هستي . تو قصد كشتن مرا دشاتي حالا خودت جان سالم برد نمي بري.
بيت 18 : شر گفت : درسته من به تو بدي كردم . اما تو به من امان بده و مرا بكش. به بدي من و كارم نگاه نكن و تلافي نكن زيرا اگر من بدي كرده ام به خودم كرده ام.
بيت 19 : هم چنان كه خير، خيرانديش است توشه ي و خير شر و بدي از تو سر نمي زند.
بيت 20 : چوپان لباس شر را گشت و آن را در سنگ قيمتي را كه در كمرش جاسازي كرده بود پيدا كرد.
بيت 21 : چوپان گوهرها را پيش خير آورد و گفت : سرانجام آن گروه هاي گم شده را به خیر- که چون گوهر ارزشمند است- داد.