معنی درس 2 ادبیات 3 (رستم و اسفندیار)
1-وقتی روز شد رستم گبر را پوشید و بر روی گبر ببر را نیز به خاطر حفظ تن خود پوشید.
2-کمندی را به فتراک اسب خود بست و سوار براسب درشت قامت خود شد.
3-به همین صورت تا لب رود هیرمند آمد در حالی که نگران بود و زیر لب با خود حرف می زد.
4-در حالی که حیرت زده به کار دنیا نگاه می کرد از لب رود گذشت و رو به بالا نهاد.
5-فریاد زد: ای اسفندیار خجسته، حریفت آمد آماده ی جنگ باش.
6و7-هنگامی که اسفندیار این سخن را از رستم کهن سال شنید،خندید و گفت من از صبح که بیدار شدم آماده ام.
8و9-دستور داد که کلاه جنگی و زره و تیردان و نیزه اش را نزدش بردند و بر تن کرد و بست و کلاه پادشاهی را بر سر نهاد.
10-دستور داد تا بر اسب سیاهش زین بنهند و نزدش ببرند.
11و 12-وقتی که با خشم و خروش زره بر تن کرد، به خاطر نیرو و اشتیاقی که داشت، ته نیزه را بر زمین نهاد و سوار اسب شد.
13-هم چون پلنگی که برای شکار بر پشت گوره خری می پرد و او را از روی وحشت به تاختن وا می دارد.
14-چنان خشمگینانه به جنگ هم رفتند که انگار هیچ شادی و نشاطی در جهان نیست.
15و16-وقتی که دو پهلوان دلاور به هم نزدیک شدند شیهه ای از اسبان آن دو شنیده شد که پهنه ی دشت نبرد را فراگرفت.
17و18-رستم با صدای بلند چنین گفت که ای شاه شاد و پر نشاط، اگر به جنگ و درگیری و خون ریزی علاقه ای داری،
19و20-فرمان بده تا جنگجویانی از زابلستان با خنجر های کابلی بیاورم تا در این میدان به جنگ وادارشان کنیم و خودمان نظاره گر باشیم.
21-اگر تمایل به کشت و کشتارو خونریزی داشته باشی جنگ و ستیز آنان را تماشا خواهی کرد.
22-اسفندیار چنین پاسخ داد که چرا حرف بیهوده می زنی؟
23-چرا باید من خواهان جنگ زابلی ها و کابلی ها و کلاَ ایرانیان باشم؟
24و25-راه و رسم من این گونه نیست و در دین و آیین من این کار پسندیده نیست که ایرانیان را به کشتن بدهم تا خود به پادشاهی برسم.
26- اگر تو نیاز داری که کسانی را به کمک بگیری، بگیر . ولی من نیازی به کمک کننده ندارم.
27-دوجنگجو با هم پیمان بستند که کسی به یاری آنان نیاید.
28-نخست با نیزه در گیر شدند و با ضربه های نیزه خون از بدن جاری کردند.
29-از نیرو قدرت و فشار اسب ها و ضربه های دو پهلوان، آن شمشیرها شکسته شدند.
30همچون شیران جنگجو به هم هجوم بردند و همدیگر را با شدت تمام ضرب و شتم نمودند.
31-دسته های گرزها هم شکست و دو پهلوان برای لحظاتی بیکار ماندند.
32-پس از آن تسمه ی کمربند همدیگر را گرفتند در حالی که سر اسب ها هم به نزدیک شده بود.
33-هر چه بر هم زور وارد کردند هیچ کدام از روی زین تکان نخوردند.
34-از میدان جنگ دور شدند و خود و اسب هایشان خسته و درمانده شده بودند.
35-کفی از خون و خاک از دهانشان بیرون زده بود در حالی که لباس جنگی خودشان و پوشش جنگی اسبشان پاره پارده شده بود.
36- ای مرد سیستانی، (رستم) مگر رسم و راه جنگ و نبرد و درگیری خشمگینانه ی دیروز را فراموش کردی؟
37-از نیرنگ و جادوی زال سالم مانده ای و گرنه چیزی به مردنت نمانده بود.
38- امروز چنان شکستت می دهم که دیگر پدرت تو را زنده نبیند.
39-از آفریدگار پاک جهان بترس و خرد و احساس خود را نادیده نگیر.
40-من امروز برای جنگیدن نیامدم بلکه برای معذرت خواهی و حفظ نام و جلوگیری از ننگ آمدم.
41-تو رفتار ستمگرانه ای با من داری و از خرد خود در برخورد با من بهره نمی بری.
42و43-کمان را آماده کرد و آن تیر گزی را که سمّی کرده بود در کمان نهاد در حالی که تیر را می کشید سر خود را به آسمان بلند کرد
44-می گفت: ای خدای پاک جهان که افزاینده ی دانش و شکوهی،
45و46-تو جان پاک مرا می شناسی و از نیرو و توان من آگاهی ومی بینی که چقدر می کوشم تا شاید اسفندیار را از جنگ منصرف کنم.
47-تو می دانی که با من ظالمانه برخورد می کند ودلاوری و شجاعت خود را به رخ من می کشد.
48-تو به خاطر این گناه (کشتن اسفندیار) مرا مورد باز خواست قرار مده.
49-رستم به همان صورت که سیمرغ گفته بود، تیر را در کمان نهاد.
50--چنان تیر، محکم به چشم اسفندیار بر خورد کرد که فوری او را کور نمود.
51-قامت بلند اسفندیار با برخورد این تیرخم شد وشکوه جلال از او رخت بر بست.