تو چرا غمگینی؟
این شعر مثل شعر تو چرا می جنگی از محمد رضا عبدالملکیان است
که در ادبیات ۱ آمده است. بخوانید:
به نام بی نام او
حسین بابایی
تو چرا دلتنگی ،
تو چرا غمگینی ،
یک نفر می آید،
کوله بارش پرعدل ،
بر لبانش لبخند،
چشمهایش پرنور،
زندگی دردستش ،
تو چرا می گویی زندگی زیبا نیست ؟
رمز سبزی زمان در رگ گلها نیست ؟
تو که باور داری دوستی در دل ماست .
و زمان نیست میان من و تو،
پس چرا دلتنگی ؟
او دلش می خواهد
دو گل پرپر درطوفان را،
مثل قبل از طوفان، در میان بستان
سبز و شاداب کند.
و دلش می خواهد،
نفس سبز بهاری را من ،
به زمان ابدی وصل کنم .
من اگر می خواهم ،
بذر امید بکارم در دل ،
و به امید ثمر دادن آن ،
تا ابد صبر کنم ،
از برای دل توست .
تو چراغمگینی؟
یک نفرمی آید
استوار و راسخ ،
از افق می آید.
موج سبزعلمش تا فراسوی نور، پرتو شادی هاست .
و زمین سبزتر از هرچه بهار،
چشمها درانتظار قدمش، که بیاید ازراه ،
قلبها در تپشند،
و زمان تنگ تر از واژه تنگ ،
من دلم می خواهد،
آن زمان من باشم ،
ما همه می خواهیم آن زمان ما باشیم،
و ببینیم باچشم رویش مظلومان ،
و ببینیم باچشم ،رویش لبخند را بر لبان همه کس ،
که ز هر گوشه دهر،
رنجشی داشته است ،
و ببینیم باچشم چهره صبح ظفر را که تماشاگه ماست .
تو چرا غمگینی ؟
تو چرا غمگینی ؟
یک نفرمی آید...
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین ۱۳۸۹ ساعت 22:23 توسط خان محمدی
|