کلیله و دمنه بخش 8
ديگری گفت : همچنين است ، وقوف بر اسرار و اطلاع بر ضماير صورت نبندد ، لکن اگر اين گوشت در منزل او يافته شود هراينه هرچه در افواهست از خيانت او راست باشد . ديگری گفت : بدانش خويش مغرور نشايد بود ، که غدار هرگز نجهد ، چه خيانت بهيچ تاويل پنهان نماند .
وياتيک بالاخبار من لم تزود .
ديگری گفت : امينی ازو بمن هرچيزی می رسانيد و در تصديق آن تردد می داشتم تا اين سخن از شما بشنودم ، و نيکو مثلی است « اخبر تقله . » ديگری گفت :مکر و خديعت او هرگز بر من پوشيده نبوده است ، و خبث وکيد او را نهايت نيست ، و من کار او را بشناخته ام و فلان را گواه گرفته که کار اين زاهد عابد بفضيحت کشد و از وی خطايی عظيم و گناهی فاحش ظاهر گردد. ديگری گفت :اگر اين زاهد متقی که تقلد اعمال ملک را در ظاهر بلا و مصيبت می شمرد اين خيانت بکرده است عجب کاری است . ديگری گفت : اگر اين حوالت راست است ، موقع اختزال اندران بکفران نعمت و ، دليری بر سبک داشت مخدوم بدان ، مقرون است ، و هيچ خردمند آن را بر مجرد خيانت حمل نکند . ديگری گفت : شما همه اهل امانتيد و تکذيب شما از رسم خرد دور افتد ، اگر اين ساعت ملک بفرمايد تا اين گوشت در منزل او بجويند برهان اين سخن ظاهر شود و گمانهای خاص و عام اندران يقين گردد .ديگری گفت : اگر احتياطی خواهد رفت تعجيل بايد کرد ، که جاسوسان او از همه جوانب بما محيط باشند و هيچ موضع ازان خالی نگذارند . ديگری گفت : در اين تفتيش چه فايده ؟ که اگر جرم او معلوم گردد او بزرق و بوالعجبی بر رای ملک پوشانيده گرداند .
از اين نمط در حال خشم شير می گفتند تا کراهيتی بدل او راه يافت ، و باحضار شگال مثال داد و از وی سوال کرد که : گوشت چه کردی؟ جواب داد که : بمطبخی سپردم تا بوقت چاشت پيش ملک آرد . مطبخی هم از جمله اصحاب بيعت بود ، منکر شد و گفت : البته خبر ندارم . شير طايفه ای را از امينان بفرستاد تا گپوشت در منزل شگال بجستند ، لابد بيافتند و بنزديک شير آوردند .پس گرگی که تا آن ساعت سخن نمی گفت ، و چنان فرا می نمود که «من از عدولم و بی تحقيق و اتقان قدر در کاری ننهم ، و نيز با شگال دوستی دارم و فرصت عنايت می جويم .» پيشتر رفت و گفت:چون ملک را از زلت اين نابکار روشن گشت زود بحکم سياست تقديم فرمايد ، که اگر اين باب را مهمل گذارد بيش گناه کاران از فضيحت نترسند .
شير بفرمود تا شگال را موقوف کردند . آنگاه يکی از حاضران گفت:من از رای روشن ملک که آفتاب در اوج خويش چون سايه پس و پيش او دود و مانند ذره در حمايت او پرواز کند .
ای قدر توشمس و آسمان ذره
وای رای تو شمع و شمس پروانه
در شگفت بمانده ام که کار اين غدار بر وی چگونه پوشيده شده است و از خبث ضمير و مکر طبع او چرا غافل بود . ديگری گفت:عجب تر آنست که تدارک اين کار در مطاولت افگند . شير بدو پيغام داد که :اگر اين سهو را عذری داری بازنمای. جوانی درشت بی علم شگال برسانيدند .آتش خشم بالا گرفت و زبانه آن عقل شير را پوزبند کرد تا عهود و مواثيق را زير پای آورد و دست خصمان را در کشتن شگال مطلق گردانيد . و خبر آن بمادر شير رسيد ، دانست که تعجيل کرده ست و جانب تملک و تماسک را بی رعايت گذاشته ، با خود انديشيد که زودتر بروم و فرزند خود را از وسوسه ديو لعين برهانم ، چه گاهی خشم بر ملک مستولی شود شيطان فتان نيز مسلط گردد.قال النبی صلی الله عليه و سلم اذا استشاط السلطان تسلط الشيطان .
نخست بدان جماعت که بکشتن او مثال يافته بودند پيغام داد که در کشتن او توقفی بايد کرد ، پس بنزديک شير آمد و گفت :گناه شگال چه بوده ست ؟ شير صورت حال بازنمود ، گفت :ای پسر ، خويشتن در حيرت و حسرت متفکر مگردان و از فضيلت عفو و احسان بی نصيب مباش، فان العفو لايزيد الرجل الا عزا و التواضع الا رفعة.و هيچ کس بتامل و تثبت از ملوک سزاوارتر نيست .
و پوشيده نماند که حرمت زن بشوی متعلق است و عزت فرزند بپدر و ، دانش شاگرد باستاد ، و قوت سپاه بلشکر کشان قاهر ، و کرامت زاهدان بدين و ، امن رعيت بپادشاه و ، نظام کار مملکت بتقوی و عقل و ثبات و عدل ؛ و عمده حزم شناختن اتباع است و هريک در محل و منزلت او اصطناع فرمودن و ، برمقدار هنر و کفايت ايشان تربيت کردن و ، متهم شمردن ايشان در باب يک ديگر ، چه اگر سعايت اين در حق آن و ازان او در حق اين مسموع باشد هرگاه که خواهند مخلصی را در معرض تهمت تواندد آورد و خائنی را در لباس امانت جلوه کرد ، و محاسن ملک را در صيغت مقابح بخلق نمود ، و هريکچندی حاسدی فاضلی را محروم گرداند و خائنی امينی را متهم می کند ، و هرلحظه بی گناهی را در گرداب هلاک می اندازد، و لاشک باستمرار اين رسم همه را استيلا افتد ، حاضران از قبول اعمال امتناع بر دست گيرند و غايبان از خدمت تقاعد نمايند ، و نفاذ فرمانها براطلاق در توقف افتد.
و نشايد که پادشاه تغير مزاج خويش بی يقينی صادق با اهل و امانت روا دارد ، وليکن بايد که در مجال حلم و بسطت علم او همه چيز گنجان باشد و سوابق خدمتگاران ، نيکو پيش چشم دارد و مساعی و مآثر ايشان بر صحيفه دل بنگارد و آن را ضايع و بی ثمرت نگرداند واهمال جانب و توهين منزلت ايشان جايز نشمرد . و هرگناه که از عمد و قصد منزه باشد ذات هوا و اخلاص را مجروح نگرداند ، و در عقوبت آن مبالغت نشايد . و سخن بی هنران ناآزموده در بدگفت هنرمند کافی نشنود ، و عقل و رای خويش را در همه معانی حکمی عدل و مميزی بحق بشناسد .
و شگال در دولت تو بمحلی بلند و منزلتی مشهور رسيده بود . بر وی ثناها می گفتی و در خلوات عز مفاوضت ، وی را ارزانی می داشتی . و اکنون بر تو آنست که عزيمت ابطال او را فسخ کنی و خود را و او را از شماتت دشمنان و سعايت ساعيان صيانت واجب بينی ، تا چنانکه فراخور ثابت و وقار تو باشد در تفحص و استکشاف حال او لوازم احتياط و استقصا بجای آری و بنزديک عقل خويش و تمامی لشکر و رعيت معذور گردی ، که اين تهمت ازان حقيرتر است که چنو بنده ای سداد و امانت خود را بدان معيوب گرداند ، يا حرص و شره آن خرد او را محجوب کند .
وتو می دانی که در مدت خدمت تو و پيش ازان گوشت نخورده ست ؛ مسارعت در توقف دار تا صحت اين حديث روشن گردد ، که چشم و گوش بظن و تخمين بسيار حکمهای خطا کند ، چنانکه کسی در تاريکی شب ، يراعه ای بيند ، پندارد که آتش است و بر وی مشتبه گردد ، چون در دست گرفت مقرر شود که باد پيموده ست و پيش از تيقن در حکم تعجيل کرده . و حسد جاهل از عالم ، و بدکردار از نيکو فعل ، و بددل از شجاع مشهور است .
و غالب ظن آنست که قاصدان ،آن گوشت در منزل شگال نهاده باشند ، و اين قدر در جنب کيد حاسدان و مکر دشمنان اندک نمايد . و محاسدت اهل بغی پوشيده نيست خاصه جايی که اغراض معتبر در ميان آمد . و مرغ در اوج هوا و ماهی در قعر دريا وسباع در صحن دشت از قصد بدسگالان ايمن نتواند بود ، و شکره اگر صيدی کند هم آن مرغان که در پرواز از وی بلندتر باشند و هم آن که از وی پستتر باشند در آن قدر گرد مغالبت و مجاذبت برآيند ؛ و سگان برای استخوانی که در راه يابند با يک ديگر همين معاملت بکنند ؛ و خدمتگاران تو در منزلهايی که کم از رتبت شگال است حسد را می دارند ، اگر در آن درجه منظور مناقشتی رود بديع نيايد . در اين کار تاملی شافی فرمای و تدارک آن از نوعی انديش که لايق بزرگی تو باشد ، که چون حقيقت حال شناخته گشت کشتن او بس تعذری ندارد .
شير سخن مادر نيکو استمالت کرد و آن را بر خرد خويش باز انداخت و شگال را پيش خواند و گفت :ميل ما ، بحکم آزمايش سابق ، بقبول عذر تو زيادت ازان است که بتصديق حوالت خصمان . شگال گفت:من از موونت اين تهمت بيرون نيايم تا ملک حيلتی نسازد که صحت حال و روشنی کار بدان بشناسد ، با آنکه بيراءت ساحت و کمال ديانت خوطش ثقتی تمام دارم و متيقنم که هرچند احتياط بيشتر فرموده شود و مزيت و رجحان من در اخلاص و مناصحت برکافه حشم و خدم ظاهرتر گردد.
من آن ترازوم اخلاص و دوستی ترا
که هيچ گنج نتابد سرزبانه من
بعشق و مهر تو آن بحر دور پايانم
که در نيابد چرخ و هوا کرانه من
شير گفت:وجه تفحص چيست؟ گفت :جماعتی را که اين افترا کرده اند حاضر آرند و باسقصا ازيشان پرسيده شود که تخصيص من بدين حوالت و فروگذاشتن کسانی که گوشت خورند ، و دران مناقشت روا دارند چه معنی داشت ، که روشن شدن اين باب بی از اين معنی ممکن نتواند بو ، و اميد آنست که اگر ملک اين بفرمايد ، و چون خواهند که بستيهند بانگی برزند ، و تاکيدی رود که هرگاه که راستی حال بازنمايند جرم ايشان بعفو مقابله کرده آيد ، هراينه نقاب ظن کاذب از چهره يقين صادق برداشته ، شود و نزاهت جانب من مقرر گردد.
شير گفت :چگونه عفو را مجال بود در باب کسی که بقصد در حق من و اهل مملکت من معترف گشت ؟ گفت :بقا باد ملک را ، هر عفو که از کمال استيلا و بسطت و وفور استعلا و قدرت ارزانی باشد سراسر هنر است ، وبدين دقيقه که بر لفظ ملک رفت دران تفاوتی صورت نبندد ، خاصه که گناه کار ، آن را بتوبت و انابت دريافت و ببندگی و طاعت پيش آن باز رفت ، البته بيش مجال انتقام نماند و هراينه مستحق اغماض و تجاوز گردد . و علما گويند :طلب مخرج از بدکرداری بابی معتبر است در احسان و نيکوکاری. شير چون سخن او بشنود و آثار صدق و صواب بر صفحات آن بديد طايفه ای را که آن فتنه انگيخته بودند از هم جدا کرد ، و در استکشاف غوامض و استنباط بواطن آن کار غلو مبالغه واجب داشت و امانی موکد داد اگر راستی حال نپوشانند . پس بعضی ازيشان اعتراف نمودند و تمامی مواضعت و مبايعت خويش مقرر گردانيدند ، و ديگران بضرورت اقتدا کردند ، و براءت ساحت شگال ظاهر گشت.
مادر شير چون بدانست که صدق شگال از غبار شبهت بيرون آمد و حجاب ريبت از جمال اخلاص برداشته شد شير را گفت :اين جماعت را امانی داده شد و رجوع ازان ممکن نيست . لکن در اين واقعه او را تجربتی افتاد بزرگ ، بدان عبرت گيرد و بدگمانی بطايفه ای که ببدگفت ناصحان و تقبيح حال ايشان تقرب می کنند مضاعف گرداند ، و از هيچ خائن سماع سعايتی جايز نشمرد مگر آن را برهانی بيند که دران از تردد استغنا افتد ؛ و بی خطر شناسد ترهات اصحاب اغراض که در نزديکان و محارم گويند اگر چه موجز و مختصر باشد ، که آن بتدريج مايه گيرد و بجايی رسد که تدارک صورت نبندد .
از نيل و فرات و دجله جويی زايد
پس موج زند که پيل را بربايد
و گياه تر چون فراهم می آرند ازان رسنها می تابند که پيل آن را نمی تواند گسست و از پاره کردن آن عاجز می آيد . در جمله خرد و بزرگ آن را که رسانند تاويل بايد طلبيد و گرد رخصت و دفع گشت .
*و از تقريب هشت کس حذر واجب است : اول آنکه نعمت منعمان را سبک دارد و کفران آن سبک دست دهد . و دوم آنکه بی موجبی در خشم شود . سوم آنکه بعمر دراز مغرور باشد و خود را از رعايت حقوق بی نياز پندارد . چهارم آنکه راه قطيعت و غدر پيش او گشاده و سهل نمايد . و پنجم آنکه بنای کارهای خود برعداوت نهد و نه بر راستی و ديانت .و ششم آنکه در ابواب سهو رشته با خويشتن فراخ گيرد و قبله دل هوا را سازد . و هفتم آنکه بی سببی در مردمان بدگمان گردد و بی دليل روشن اهل ثقت را متهم گرداند . هشتم آنکه بقلت حيا مذکور باشد و بشوخی و وقاحت مشهور.
و برهشت کس اقبال فرمودن فرض است : اول آنکه شکر احسان لازم شمرد . و دوم آنکه عقده عهد او بحوادث روزگار وهنی نپذيرد . و سوم آنکه تعظيم ارباب تربيت و مکرمت واجب بيند .و چهارم آنکه از غدر و فجور بپرهيزد .پنجم آنکه در حال خشم برخويشتن قادر باشد . ششم آنکه بهنگام طمع سخاوت ورزد . هفتم آنکه به اذيال شرم و صلاح تمسک نمايد . هشتم آنکه از مجالست اهل فسق و فحش پهلو تهی کند .
و چون شير موقع اهتمام مادر و شفقت او در تلافی اين حادثه بديد شکرو عذر بسيار وی را لازم شناخت و گفت :ببرکات و ميامن هدايت تو راه تاريک مانده روشن شد و کار دشوار بوده آسان گشت ، و به براءت ساحت امينی واقف و کاردانی کافی علم افتاد و بی گناهی صادق از تهمت بيرون آمد .
پس ثقت او بامانت شگال بيفروزد و زيادت اکرام و تربيت و معذرت و ملاطفت ارزانی داشت ، و شگال را پيش خواند و گفت :اين تهمت را موجب مزيد ثقت و مزيت اعتماد بايد پنداشت و تيمار کارها که بتو مفوض بوده ست برقرار معهود می داشت .شگال گفت:اين چنين راست نيايد . ملک سوابق عهود را فروگذاشت و محال دشمنان را در ضمير ، مجال تمکن داد .
آنی که ز دل وفا برانداخته ای ،
با دشمن من تمام در ساخته ای ؛
دل را زوفا چرا بپرداخته ای؟
مانا که مرا هنوز نشناخته ای!
شير گفت :از اين معانی هيچ پيش خاطر نشايد آورد که نه در طاعت و مناصحت تو تقصيری بود و نه در عنايت و تربيت ما.
قوی دل باش و روی بخدمت آر . شگال جواب داد که:
هر روز مرا سری و دستاری نيست
اين کرت خلاص يافتم ، اما جهان از حاسد و بدگوی پاک نتوان کرد ، و تا اقبال ملک بر من باقی است حسد ياران برقرار باشد . و بدين استماع که ملک سخن ساعيان را فرمود ملک را سهل الماخذ شمرند و هر روز تضريبی تازه رسانند و هرساعت ريبتی نو در ميان آرند .و هر ملک که چربک ساعی فتنه انگيز را در گوش جای داد و بزرق و شعوذه نمام التفات نمود خدمت او جان بازی باشد و ازان احتراز نمودن فريضه گردد .و مثلی مشهور است که
«خل سبيل من وهی سقاوه»
و يک سخن بخواهم گفت اگر رای ملک استماع آن صواب بيند که ، :سزاوارتر کس بقبول حجت و سماع مظلمت ملوک و حکام اند . و ملک اگر در اين حادثه بر من رحمت فرمود واعتمادی تازه گردانيد از وجه تفضلی بود که آن را نعمتی وصنيعتی توان خواند ، اما بدين تعجيل که رفت من در مکارم او بدگمان گشتم و از عواطف ملکانه نوميد شد ، چه سوابق تربيت خويش و سوالف خدمت مرا بيهوده در معرض تضييع و حيز ابطال آورد بتهمتی حقير ، که اگر ثابت شدی هم خطری نداشت . و مخدوم چنان بايد که بسطت دل او چون دريا بی نهايت و مرکز حلم او چون کوه باثبات باشد ، نه سعايت اين را در موج تواند آورد نه فورت خشم آن در حرکت .
شير گفت :سخن تو نيکو و آراسته است ، لکن بقوت و درشت .جواب داد که:دل ملک در امضای باطل قوی تر ، و درشت تر از سخن منست در تقرير حق ، و چون تزوير و بهتان سبک استماع افتاد واجب کند که شنودن صدق و صواب گران نيايد ، و زينهار تا اين حديث را بر دليری و بی حرمتی فرموده نيايد ، که دو مصلحت ظاهر را متضمن است : يکی آنکه مظلومان را بقصاص ، خرسندی حاصل آيد و ضماير ايشان از غل و استزادت پاک شود ، و چنان نيکوتر که آنچه در دل من است ظاهر کنم تا حضور و غيبت من ملک را يکسان گردد ، و چيزی باقی نماند که سبب عداوت و موجب غصه تواند بود ؛ و ديگر آنکه خواستم که حاکم اين حادثه عقل رهنمای و عدل جهان آرای ملک باشد ؛ و امضای حکم پس از شنودن سخن متظلم نيکوتر آيد .
شير گفت :همچنين است ، لاجرم تثبت در کار تو بجای آورديم و در استخلاص تو از اين غرقاب عنايت فرمود . جواب گفت :اگر مخرج به رای و رافت ملک اتفاق افتاد تعجيل بکشتن هم بفرمان او بود . شير فرمود که :تو ندانی که طلب مخلص از ورطه هلاک اگر چه قصدی رفته باشد شايع تر احسانی و فاضل تر امتنانی است ؟ شگال گفت :همچنين است ، و من بعمرهای دراز شکر کرامات و عواطف نتوانم گزارد ، و اين عفو و رحمت پس از وعده انکار و عقوبت بر همه نعمتها راجح است .
و پيش ازين ملک را مخلص و مطيع و يک دل و ناصح بودم و جان و بينايی فدای رضای او می داشتم .
چون دست بکردم آنچه فرمودی تو
چون ديده بديدم آنچه بنمودی تو
و آنچه می گويم نه از برای آن می گويم تا بر رای ملک در حادثه خويش خطايی ثابت کنم يا عيبی و وصمتی بجانب او منسوب گردانم ، اما حسد جاهلان در حق ارباب هنر و کفايت رسمی مالوف و عادتی مستمر است و بسته گردانيدن آن طريق متعذر ،
لکن از اينها چه فايده ؟ بيچارگان ياران گيرند و مذلتها کشند و مکرها انديشند و مخدوم را مداهننت کنند و در تخريب ولايت و ناحيت کوشند و بعشوه جهانی را مستظهر گردانند و همه جوانب را بوعدهای دروغ بدست آرند و حاصل جز حسرت و ندامت نباشد . چه هميشه حق منصور بوده است و باطل مقهور ، و ايزد تعالی خاتمت محمود و عاقبت مرضی و اصحاب صلاح و ديانت و ارباب سداد و امانت را ارزانی داشته است و يابی الله الا ان يتم نوره و لوکره الکافرون.
و با اين همه می ترسم که عياذابالله خصمان ميان من و ملک مجال مداخلت ديگر ياوند و الا بوديم ترا بنده همينيم ترا
شير پرسيد که :کدام موضع است که ازان مدخل توان؟ گفت :گويند «در دل بنده تو وحشتی حادث شده است بدانچه در حق او فرمودی و امروز مستزيد و آزرده ست ، » ، و اين جايگاه بدگمانی است خاصه ملک را در باب کسانی که عقوبت و جفا ديده باشند يا از منزلت خويش بيفتاده يا بعزلی مبتلا گشته يا خصمی را که در رتبت کم ازو بوده باشد برو تقدمی افتاده ، هرچند اين خود هرگز نتواند بود ، و بر خردمند پوشيده نماند که پس چنين حوادث اعتقادها از جانبين صافی تر گردد ، چه اگر در ضمير مخدوم بسبب تقصيری و اهمالی که از جهت خدمتگار رسانند کراهيتی باشد چون خشم خود براند و تعريکی فراخور حال آن کس بفرمايد لاشک اثر آن زايل شود و اندک و بسيار چيزی باقی نماند ، و مغمز تمويهات قاصدان هم بشناسد و بيش ميل بترهات اصحاب اغواض ننمايد و فرط اخلاص ومناصحت و کمال هنر و کفايت اين کس بهتر مقرر گردد ، که تابنده ای کافی مخلص نباشد در معرض حسد و عداوت نيفتد و ياران در حق او بتزوير نگرايند . و راست گفته اند که :
دارنده مباش وز بلاها رستی.
وا گر در دل خدمتگار خوفی و هراسی باشد چون مالش يافت هم ايمن گردد و از انتظار بلا فارغ آيد . و استزادت چاکر از سه روی بيرون نتوان بود : جاهی که دارد باهمال مخدوم نقصانی پذيرد ، يا خصمان بر وی بيرون آيند ، يا نعمتی که الفغده باشد از دست بشود . و هرگاه رضای مخدوم حاصل آورد اعتماد پادشاه بر وی تازه ماند و خصم بمالد و مال کسب کند ، که جز جان همه چيز را عوض ممکن است . خاصه در خدمت ملوک و اعيان روزگار ، و چون اين معانی را تدارک بود آزار از چه وجه باقی تواند بود ؟ و قدر اين نعمتها اول و آخر که بهم پيوندد کسانی توانند شناخت که بصلاح اسلاف مذکور باشند و بنزاهت جانب و عفت ذات مشهور .
و با اين همه اميد دارم که ملک معذور فرمايند و بار ديگر در دام آفت نکشد ، و بگذارد تا در اين بيابان ايمن ومرفه می گردم . شير گفت : اين فصل معلوم شد ، الحق آراسته و معقول بود ، دل قوی دار و بر سر خدمت خويش باش ، که تو از آن بندگان نيستی که چنين تهمتها را در حق مجال تواند بود ؛ اگر چيزی رسانند آن را قبولی و رواجی صورت نبندد . ما ترا شناخته ايم و بحقيقت بدانسته که در جفا صبور باشی و در نعمت شاکر ، و اين هر دوسيرت را در احکام خرد و شرايع اخلاص فرضی متعين شمری ، و عدول نمودن ازان در مذهب عبوديت و دين حفاظ و فتوت محظور مطلق دانی ، و هرچه بخلاف مروت و ديانت و سداد و امانت باشد آنرا مستنکر و محال و و مستبدع و باطل شناسی. بی موجبی خويشتن را هراسان مدار و متفکر مباش و بعنايت و رعاطت ماثقت افزای ، که ظن ما در راستی و امانت تو امرز بتحقيق پيوست و گمان که در خرد و حصافت تو می داشتيم پس از اين حادثه بيقين کشيد ، و بهيچ وجه از وجوه بيش سخن خصم را مجال و محل استماع نخواهد بود ، و هر رنگ که آميزند برقصد صريح حمل خواهد افتاد .
در جمله ، دل او گرم کرد و بر سرکار فرستاد و هرروز در اکرام او می افزود ، و به وفور صلاح و سداد او واثق تر می گشت .
اينست داستان ملوک در آنچه ميان ايشان و اتباع حادث شود پس از اظهار سخط و کراهيت . و برعاقل مشتبه نگردد که غرض از وضع اين حکايات و مراد از بيان و ايراد اين مثال چه بوده ست، و هرکه بتاييد آسمانی مخصوص باشدو بسعادت اين سری مقيد گشته همت برتفهيم اين اشارات مقصور گرداند و نهمت بر استشکاف رموز علما مصروف .
والله اعلم و هو الهادی الی سواء السبيل.
باب النابل و اللبوة
رای گفت : شنودم مثل ملوک در آنچه ميان ايشان و خدم تازه گردد از خلاف و خيانت و جفا و عقوبت ، و مراجعت بتجديد اعتماد ؛ که بر ملوک لازم است برای نظام ممالک و رعايت مصالح بر مقتضای اين سخن رفتن که الرجوع الی الحق اولی من التمادی فی الباطل . اکنون بيان کند از جهت من داستان آن کس که برای صيانت نفس و رعايت مصالح خويش از ايذای ديگران و رسانيدن مضرت بجانوران باز باشد ، و پند خردمندان را در گوش گذارد تا بامثال آن در نماند.برهمن جواب داد که :بر تعذيب حيوان اقدام روا ندارند مگر جاهلان که ميان خير و شر و نفع و ضر فرق نتوانند کرد ، و بحکم حمق خويش از عواقب اعمال غافل باشند ، و نظر بصيرت ايشان بخواتم کارها کم تواند رسيد ، که علم اصحاب ضلالت از ادراک مصالح بر اطلاق قاصر است و حجاب جهل ، احراز سعادت را مانعی ظاهر .و خردمند هرچه برخود نپسندد در باب همچو خودی چگونه روا دارد ؟ قال النبی صلی الله عليه : کيف تبصر القذاة فی عين اخيک و لاتبصر الجذل فی عينک ؟
بد می کنی و نيک طمع می داری ؟
هم بد باشد سزای بدکردای!
و ببايد دانست که هر کرداری پاداشی است که هراينه بارباب آن برسد و بتاخيری که در ميان افتد مغرور نشايد بود ، که آنچه آمد نيست نزديک باشد اگرچه مدت گيرد . اگر کسی خواهد که بدکرداری خود را بتمويه و تلبيس پوشيده گرداند و به زرق و شعوذه خود را در لباس نيکوکاری جلوه دهد چنانکه مردمان بر وی ثنا گويند و بدورو نزديک ذکر آن ساير شود ، بدين وسيلت هرگز نتايج افعال ناپسنديده از وی مصروف نگردد و ثمره آن خبث باطن هرچه مهنا تر بيابد ؛ آنگاه پند پذيرد و باخلاق ستوده گرايد . و نظير اين نشانه افسانه شير است و آن مرد تيرانداز . رای پرسيد که :
چگونه است آن؟ گفت :
آورده اند که شيری ماده با دو بچه در بيشه ای وطن داشت .
روزی بطلب صيد از بيشه بيرون رفت تيراندازی بيامد و هردو بچه او را بکشت و پوست بکشيد . چون شير بازآمد و بچگان را از آن گونه بر زمين افگنده ديد فرياد و نفير بآسمان رسانيد . و در همسايگی او شگالی پير بود ، چون آواز او بشنود بنزديک او رفت و گفت : موجب ضجرت چيست ؟ شير صورت حال باز راند و بچگان را بدو نمود .
شگال گفت :بدان که هر ابتدايی را انتهايی است ، و هر گاه که مدت عمر سپری شد و هنگام اجل فراز رسيد لحظتی مهلت صورت نبندد ، فاذا جاء اجلهم لايستاخرون ساعة و لايستقدمون . و نيز بنای کارهای اين عالم فانی برين نهاده شده ست ،بر اثر هر شادی غمی چشم می بايد داشت ، و بر اثر هر غم شاديی توقع می بايد کرد ، و در همه احوال بقضای آسمانی راضی می بود که پيرايه مردان در حوادث صبر است .
تا بود چنين بده ست کار عالم
شادی پس اندهست و راحت پس غم
جزع در توقف دار و انصاف از نفس خود بده ، و ما اصابک من سيئة فمن نفسک . و در امثال آمده ست که «يداک او کتا وفوک نفخ.» آنچه تيرانداز با تو کرده ست اضعاف آن از جهت تو بر ديگران رفته است ، و ايشان همين جزع در ميان آورده اند و اضطراب بيهوده کرده و باز بضرورت صبور گشته . بر رنج ديگران صبرکن چنان که بر رنج تو صبر کردند ، و نشنوده ای «کما تدين تدان؟» هرچه کرده شود مکافات آن از نيکی و بدی براندازه کردار خويش چشم می بايد داشت ، چه هرکه تخمی پراگند ريع آن بی شک بردارد . واگر همين سيرت را ملازم خواهی بود از اينها بسی می بايد ديد ؛ اخلاق خود را برفق و کم آزاری آراسته گردان و خلق را مترسان تا ايمن توانی زيست .
شير گفت :اين سخن را بی محاباتر بران ، و ببراهين و حجتها موکد گردان ، گفت :عمر تو چند است ؟ گفت :صد سال.گفت :دراين مدت قوت تو از چه بوده است ؟ گفت : از گوشت جانوران - وحوش و مردم - که شکار کردمی . گفت :پس آن جانوران که چندين سال بگوش ايشان غدا می يافتی مادر و پدر نداشتند و عزيزان ايشان را سوز مفارقت در قلق و جزع نياورد ؟ اگر آن روز عاقبت آن کار بديده بودی و از خون ريختن تحرز نموده ، بهيچ حال اين پيش نيامدی .
چون شير اين سخن بشنود حقيقت آن بشناخت و متيقن گشت که آن ناکامی او را از خودکامی بروی آمده ست . بترک ناشايست بگفت و از خوردن گوشت باز بود وبميوها قانع گشت . و راست گفته اند :
ذوالجهل يفعل ماذوالعقل فاعله
فی النائبات ولکن بعد ما افتضحا
چون شگال اقبال شير بر ميوه که قوت او بود بديد رنجور شد واو را گفت :
آسان روزی خود گرفتی و از قوت ديگران که ترا دران ناقه و جملی نيست خوردن گرفتی ! درخت خود بقوت تو وفا نکند ، و اين درخت و ميوه و کسانی که قوت ايشان بدان تعلق دارد سخت زود هلاک شوند ، چه ارزاق ايشان فرا خصمی بزرگ و شريکی عظيم افتاد . اثر ظلم تو در جانها ظاهر می گشت ، امروز نتيجه زهد تو در نانها ظاهر می گردد. در هر دو حالت ، عالميان را از جور تو خلاص ممکن نيست ، خواهی در معرض تهور و فساد باش ، خواه در لباس عفت و صلاح !
گر توی پس مکش زما رگ و پی
ور خدايست شرم دار از وی
چون شير اين فصل بشنود از خوردن ميوه اعراض کرد و روزگار در عبادت مستغرق گردانيد و با خود انديشيد :
چند از اين باد خاک و آتش و آب
وز دی و تير وز تموز و بهار؟
بس که نامرد و خشک مغزت کرد
رنگ کافور و مشک ليل و نهار!
برگذر زين سرای غرچه فريب
درگذر زين رباط مردم خوار!
اينست داستان متهور بدکردار که جهانيان را مسخر عذاب خود دارد و از وخامت عواقب آن نينديشد تا بمانند آن مبتلا گردد ، آنگاه وجه صواب و طريق رشاد اندران بشناسد ، چنانکه شير دل از خون خوردن و خون ريختن بر نداشت تا هر دو جگر گوشه خود را بيک صفقه بر روی زمين پوست باز کرده نديد ، و چون اين تجربت حاصل آمد از اين عالم غدار اعراض نمود و بيش بنمايش بی اصل او التفات جايز نشمرد و گفت :
هرانک او در تو دل بندد همی بر خويشتن خندد
که جز همچون تو نااهلی چو تو دلدار نپسندد
اگر نو کيسه عشقی را بدست آری تو ، از شوخی
قباها کز تو بردوزد کمرها کز تو بربندد !
و گر خود تو نه ای ، جانی ، چنان بستانم از تو دل
که يک چشمت همی گريد دگر چشمت همی خندد
و خردمندان سزاوارند بدانچه اين اشارت را در فهم آرند و اين تجارت را مقتدای عقل و طبع گردانند ، و بنای کارهای دينی و دنياوی بر قضيت آن نهند ، و هرچه خود را و فرزندان خود را نپسندند در باب ديگران روا ندارند ، تا فواتح و خواتم کارهای ايشان بنام نيکو و ذکر باقی متحلی باشد ، و در دنيا و آخرت از تبعات بدکرداری مسلم ماند .
والله يهدی من يشاء الی صراط مستقيم للذين احسنوا الحسنی وزيادة
باب الزاهد والضعيف
رای گفت برهمن را :شنودم مثل بدکردار متهور که درايذا غلو نمايد ، و چون بمثل آن مبتلا شود در پناه توبت و انابت گريزد.اکنون بازگويد مثل آنکه پيشه خود بگذارد و حرفی ديگر اختيار کند ، و چون از ضبط آن عاجز آيد رجوع او بکار خود ميسر نگردد و متحير و متاسف فروماند .
برهمن جواب داد که : لکل عمل رجال ؛ هر که از سمت موروث و هنر مکتسب اعراض نمايد و خود را در کاری افگند که لايق حال او نباشد و موافق اصل او ، لاشک در مقام تردد و تحير افتد و تلهف و تحسر بيند و سودش ندارد و بازگشتن بکار او تيسير نپذيرد ، هرچند گفته اند که : الحرفة لاتنسی ولکن دقائقها تنسی . مرد بايد که بر عرصه عمل خويش ثبات قدم برزد و بهر آرزو دست در شاخ تازه نزند و بجمال شکوفه و طراوت برگ آن فريفته نشود ، چون بحلاوت ثمرت و يمن عاقبت واثق نتواند بود . قال النبی عليه الصلوة و السلم . من رزق من شیء فليلزمه . و از امثال اين مقدمه حکايت آن زاهد است . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در زمين کنوج مردی مصلح و متعفف بود ؛ در دين اجتهادی تمام و بر طاعت و عبادت مواظبت بشرط ، نهمت براحيای رسوم حکما مصروف داشت و روزگار بر امضای خيرات مقصور ، و از دوستی دنيا و کسب حرام معصوم و از وصمت ريا و غيبت و نفاق مسلم .
روزی مسافری بزاويه او مهمان افتاد . زاهد تازگی وافر ، واجب داشت و باهتزاز و استبشار پيش او باز رفت . چون پای افزار بگشاد پرسيد که : از کجا می آيی و مقصد کدام جانب است ؟ مهمان جواب داد که : بر حال عاشقان و صادقان بسماع ظاهر بی عيان باطن وقوف نتوانی يافت . و هرکه بی دل وار قدم در راه عشق نهاد و مقصد او رضای دوست باشد لاشک سرگردان در باديه فراق می پويد و مقامات متفاوت پس پشت می کند تا نظر برقبله دل افگند ، و چندانکه اين سعادت يافت جان از برای قربان در ميان نهد ، و اگر از جان ، عزيزتر جانانی دارد هم فدا کند . يا بنی انی اری فی المنام انی اری فی المنام انی اذبحک . در جمله قصه من دراز است و سفر مرا بدايت و نهايت نی .
چون ازين مفاوضت بپرداختند زاهد بفرمود تا قدری خرما آوردند و هردو ازان بکار می بردند . مهمان گفت :لذيذ ميوه ای است ، و اگر در ولايت ما يافته شدی نيکو بودی ، هرچند ثقلی دارد و نفس آدمی را موافق نيست . و در آن بلاد انواع فواکه و الوان ثمار که هر يک را لذتی تمام و حلاوتی بکمال است . بحمدالله يافته می شود و رجحان آن بر خرما ظاهر است . زاهد گفت :با اين همه ، هرچند که هرچه طبع را بدو ميلی تواند بود وجود او بر عدم راجح است . نيک بخت نشمرند آن را که آرزوی چيزی برد که بدان نرسد ، چه تعذر مراد و ادراک سعادت پشت بر پشت اند ؛، و اگر فرانموده شود که قناعت با آن سابق است هم مقبول خرد نگردد ، چه قناعت از موجود ستوده ست و از معدوم قانع بودن دليل وفور دناءت و قصور همت باشد.
و اين زاهد سخن عبری نيکو گفتی و دمدمه ای گرم و محاورتی لطيف داشت . مهمان را سخن او خوش آمد و خواست که آن لغت بياموزد . نخست بر وی ثنا کرد و گفت :جشم بد دور باد! نه فصاحت ازين کامل تر ديده ام ونه بلاغت ازين بارع تر شنوده .
بگداخت حسود تر چو در آب شکر زانک
در کام سخن به ز زبانت شکری نيست
اين التماس را چنانکه از مروت تو سزد باجابت مقرون گردانی ، چه بی سابقه معرفت در اکرام مقدم من ملاطفت واجب ديدی ودر ضيافت ابواب تکلف تکفل کردی ؛ امروز که وسيلت مودت و دالت صحبت حاصل آمد اگر شفقتی کنی و اقتراح مرا باهتزاز تلقی نمايی سوالف مکرمت بدو آراسته گردد و محل شکر و منت اندران هرچه مشکورتر باشد.
زاهد گفت :فرمان بردارم و بدين مباسطت مباهات نمايم ، و اگر اين رغبت صادق است و عزيمت در امضای آن مصمم آنچه ميسر گردد از نصيحت بجای آورده شود ، و اندر تعليم و تلقين مبالغت واجب ديده آيد .
مهمان روی بدان آورد و مدتی نفس را دران رياضت داد . آخر روزی زاهد گفت :کاری دشوار و رنجی عظيم پيش گرفته ای .
خواهی که چو من باشی و نباشی
خواهی که چو من دانی و ندانی
و هر که زبان خويش بگذارد و اسلاف را در لغت و حرفت و غير آن خلاف روا بيند کار او را استقامتی صورت نبندد.
مهمان جواب داد که :اقتدا بآبا و اجداد در جهالت و ضلالت از نتايج نادانی و حماقت است . و کسب هنر و تحصيل فضايل ذات نشان خرد و حصافت ودليل عقل و کياست .
همچو احرار سوی دولت پوی
همچو بدبخت زاد و بود مجوی
زاهد گفت :من شرايط نصيحت بجای آوردم و می ترسم از آنچه عواقب اين مجاهدت بندامت کشد چنانکه آن زاغ می خواست که تبختر کبگ بياموزد. مهمان پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت :
آورده اند که زاغی کبگی را ديد که می رفت . خراميدن او در چشم او خوش آمد و از تناسب حرکات و چستی اطراف او آرزو برد ، چه طباع را بابواب محاسن التفاتی تمام باشد و هراينه آن را جويان باشند .
در جمله خواست که آن را بياموزد ، يکچندی کوشيد و بر اثر کبگ پوييد ، آن را نياموخت و رفتار خويش فراموش کرد چنانکه بهيچ تاويل بدان رجوع ممکن نگشت .
و اين مثل بدان آوردم تا بدانی که سعی باطل و رنجی ضايع پيش گرفته ای و زبان اسلاف می بگذاری و زبا نعبری نتوانی آموخت .و گفته اند که :جاهل تر خلايق اوست که خويشتن در کاری اندازد که ملايم پيشه و موافق نسب او نباشد .
و اين باب بحزم و احتياط ملوک متعلق است . و هر والی که او را بضبط ممالک و ترفيه و رعايا و ترتيب دوستان و قمع خصمان ميلی باشد در اين معانی تحفظ و تيقظ لازم شمرد ، و نگذارد که نااهل بدگوهر خويشتن را در وزان احرار آرد و با کسانی که کفاءت ايشان ندارد خود را هم تگ و هم عنان سازد ، چه اصطناع بندگان و نگاه داشتن مراتب در کارهای ملک و قوانين سياست اصلی معتبر است ، و ميان پادشاهی و دهقانی برعايت ناموس فرق توان کرد ، و اگر تفاوت منزلتها از ميان برخيزد و اراذل مردمان در موازنه اوساط آيند ، و اوساط در مقابله اکابر ،حشمت ملک و هيبت جهان داری بجانبی ماند و ، خلل و اضطراب آن بسيار باشد ، و غايلت و تبعت آن فراوان . مآثر ملوک و اعيان روزگار بر بتسانيدن اين طريق مقصور بوده ست .
زيرا که باستمرار اين رسم جهانيان متحير گردند و ارباب حرفت در معرض اصحاب صناعت آيند و اصحاب صناعت کار ارباب حرفت نتوانند کرد و لابد مضرت آن شايع و مستفيض گردد ، و اسباب معيشت کار ارباب حرفت نتوانند کرد و لابد مضرت آن شايع و مستفيض گردد ، و اسباب معيشت خواص و عوام مردمان براطلاق خلل پذيرد و نسبت اين معانی باهمال سايس روزگار افتد و اثر آن بمدت ظاهر گردد .
اينست داستان کسی که حرفت خويش فروگذارد و کاری جويد که دران وجه ارث و طريق اکتساب مجالی ندارد . و خردمند بايد که اين ابواب از جهت تفهم برخواند نه برای تفکه ، تا از فوايد آن انتفاع تواند گرفت ؛ و اخلاق و عادات خويش از عيب و غفلت و وصمت مصون دارد . والله ولی التوفيق.
باب الملک و البراهمة
رای گفت :شنودم داستان آنکه از پيشه آباء و اجداد خويش اعراض نمايد و نخوتی در دماغ کند که اسباب آن مهيا نباشد تا از ادراک مطلوب محجوب گردد و رجوع بسمت اصل بيش ممکن نگردد . اکنون بازگويد که از خصلتهای پادشاهان کدام ستوده تر است و بمصلحت ملک و ثبات دولت و تالف اهوا و استمالت دلها نزديک تر . حلم يا سخاوت يا شجاعت ؟ برهمن جواب داد که : نيکوتر سيرتی و پسنديده تر طريقتی ملوک را ، که هم نفس ايشان مهيب و مکرم گردد ، و هم لشگر و رعيت خشنود و شاکر باشند و ، هم ملک و دولت ثابت و پای دار ، حلم است :قال الله تعالی :لوکنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولک ؛ و قال النبی عليه السلام : من سعادة المرء حسن الخلق . زيرا که بفوايد سخاوت يک طايفه مخصوص توانند بود و بشجاعت در عمرها وقتی کار افتد ، اما بحلم خرد و بزرگ را حاجت است و منافع آن خاص و عام و لشکر و رعيت را شامل ؛ و در سخنان معاويه آورده اند که :لو کان بينی و بين الناس شعرة ماقطعوها لانهم اذا ارسلوها جذبتها و ان جاذبوها ارسلتها؛ معنی چنين باشد که :اگر ميان من و مردمان يک مويستی در مجاذبت هرگز نتوانندی گسست ، که اگر ايشان بگذراند بکشم و اگر نيک بکشند بگذاردم ، يعنی بسطت دل و کمال حلم من تااين حد است که با همه اهل عالم بدانم زيست و بتوانم ساخت ، و هيچ کس رشته من در نتواند يافت.لاجرم درچنان روزگاری که جماعتی انبوه از کبار رضی الله عنهم در حيات بودند امارت امت در ضبط آورد و ملک روی زمين او را مسلم گشت .
و هرکرا اين همت باشد بايد که اين ابواب را قبله دل و کعبه جان سازد ، که ثبات و وقار پادشاهان را زيباتر حليتی و تابان تر زينتی است ، چه فرمانهای ملوک در دما و فروج و املاک و اموال جهانيان روا باشد ، و جواز احکام و نفاذ مثالهای ايشان براطلاق بی حجاب ، اگر اخلاق خود را بحلم و ديانت آراسته نگردانند بيک درشت خويی جهانی خراب شود و خلقی آزرده و نفور گردند ، و بسی جانها و مالها در معرض هلاک و تفرقه افتد .
و اصل حلم مشاورت است با اهل خرد و حصافت و تجربت و ممارست ، و محالست حکيمی مخلص و عاقلی مشفق ، وتجنب از خائن غافل و جاهل موذی ، که هيچيز را آن اثر نيست در مردم که هم نشين را . قال عليه السلام :مثل الجليس الصالح مثل الداری ان لم يجدک من عطره علقک من ريحه ، و مثل الجليس السوء مثل الکيران ان لم يحرفک بناره علقک من نتنه .
تا نباشی حريف بی خردان
که نکو کار بد شود زبدان
باد کز لطف اوست جان برکار
زهر گردد همی زصحبت مار
واگر پادشاهی بسخاوت جهان زرين کند ، يا بشجاعت ده مصاف بشکند ، چون از حلم بی بهره بود بيک عربده همه را باطل گرداند و تمامی لشکر و رعيت را نفرت دهد ؛ و اگر در آن هر دو قصوری باشد برفق همه جهان را شاکر تواند داشت و به رای و قعبره دشمنان را بماليد . و باز حلم بی ثبات هم از عيبی خالی نماند ، که اگر بسيار موونتها تحمل کرده شود و براظهار آهستگی مبالغت نمايد چون عاقبت آن بتهتک کشد ضايع و بی ثمرت ماند.قال النبی عليه السلام :لايکون الحليم لعانا.
و هر پادشاه را که همه ادوات ملک مجتمع باشد ، چنانکه نه در هنگام عفو و حلم متابعت هوا جايز شمرد و نه در عقوبت و خشم مطاوعت شيطان روا بيند ، و بنای اوامر و نواهی او بر بنلاد تامل و مشاورت آراميده باشد ملک او از استيلای دشمنان مصون ماند و از تسلط خصم مسلم.
کوه گفت :از شرم حلمش عاشقم بر ماه دی
زانکه باد ماه دی در سر کشد چادر مرا
چه اگر در ملازمت اين سيرت غفلتی رود حظی که از مساعدت روزگار يافته باشد و بدان بر ضبط کار و نظام ملک استعانتی کرده ، باندک فحشی و خشمی مفرق شود و عواقب آن از هلاک و ندامت خالی نماند .
و مقرر است که سرمايه همه سعادتها تقدير آن سری است اما بقا و نمای آن بخرد و حصافت پادشاه و باخلاص و مناصحت وزير متعلق باشد ، که چون پادشاه حليم و عالم باشد . و رای زن حکيم و خردمند داشت که بسداد و غنا و نفاذ و مضا مذکور باشد و بتجربت و ممارست و نيک بندگی و شفقت مشهور ، در همه کارها مظفر و منصور شود . و بهرجانب که روی نهد فتح و نصرت و اقبال و دولت در قفای او می رود ، و هميشه گوش بآواز موکب او می دارند و دشمنان را مقهور و منهزم بدو می سپارند ، و اگر برحسب هوا درکاری مثال دهد و جانب مصلحتی را بی رعايت گذارد به رای وزرا و معينان ، و لطف و رفق ايشان ، آن مهم نيز مکفی گردد و تدارک آن در حيز تعذر نماند ، چنانکه در خصومت شاه هند و قوم او . رای پرسيد که :چگونه است آن ؟ گفت:
آورده اند که در بلاد هند هبلار نام ملکی بود . شبی بهفت کرت هفت خواب هايل ديد که بهريک از خواب درآمد . چون از خواب باز پسين درآمد از آن خوابها بهراسيد و همه شب در غم آن می ناليد و چون مار دم بريده ومردم کژدم گزيده می طپيد . چندانکه نقاب ظلمت از جمال صبح جهان آرای بگشاد ، و شاه سيارگان عروس وار در جلوه گاه مشرق پيدا آمد ، برخاست و براهمه را بخواند و تمامی آنچه ديده بود با ايشان بگفت . چون نيکو بشنودند و اثر خوف و هراس در ناصيه او مشاهده کردند گفتند :سهمناک خوابی است ؛ ازين هايل تر خوابی نشان نداده اند ؛ اگر اجازت فرمايد ساعتی خالی بنشينيم و بکتب رجوع کنيم و باستقصای هرچه تمامتر دران تاملی کنيم ، آنگه تعبير آن باتقان و بصيرت بگوييم و دفع آن را وجهی انديشيم .ملک گفت :روا باشد .
از پيش او برفتند و بطرفی خالی بنشستند و با يک ديگر گفتند :در اين عهد نزديک دوازده هزار کس از ما بکشته است و امروز بر سر او وقوف يافتيم و سر رشته ای بدست ما آمد که بدان کينه خود بتوانيم خواست . و بدانيد که او بضرورت ما را درين محرم داشت ، و اگر در همه ممالک معبری يافتی هرگز اين اعتماد نفرمودی و با اين اضطرار اثر عداوت و دشمنايگی بی شبهت در ناصيه او ديده می آرايد .
در اين کار تعجيل بايد کرد تا فرصت فوت نشود ، فان الفرص تمر مرالسحاب .طريق آنست که در اين باب سخن هرچه درشت تر و بی محاباتر رانيم واو را چنان بترسانيم که هر اشارت که کنيم ازان نتواند گذشت ، پس گوييم که آن خون که شخص تو رنگين کرد شر آن بدان دفع شود که طايفه ای را از نزديکان خويش بفرمايی تا بحضور ما بدان شمشير خاصه بکشتند ، و اگر تفصيل اسامی ايشان پرسد گوييم جوبر پسر . و ايران دخت مادر پسر ، و بلار وزير ، و کاک دبير ، و آن پيل سپيد که مرکب خاصه است ، و آن دو پيل ديگر که خاطر او بديشان نگرانست ، و آن اشتر بختی که در شبی اقليمی ببرد ، جمله را بشمشير بگذارند و شمشير را نيز بشکنند و با ايشان در زير خاک کنند ، و خونهای ايشان در آب زنی ريزند و ملک را ساعتی دران بنشانيم ، و چون بيرون آيد چهار کس از ما از چهار جانب او درآييم و افسونی بخوانيم و بر وی دميم و از آن خون بر کتف چپ او بماليم ، پس اندام او را پاک کنيم و بشوييم و چرب کنيم و ايمن و فارغ بمجلس ملک بريم . اگر برين صبر کرده آيد ودل از اين جماعت برداشته شود شر اين خواب مدفوع گردد ، و اگر اطن باب ميسر نيست بلای عظيم را انتظار بايد کرد ، با زوال پادشاهی وسپری شدن زندگانی.
اگر اشارت ما را پاس دارد بدين جماعت از وی انتقامی سره بکشيم ، و چون تنها ماند و ضعيف و بی آلت شد چنانکه ما را بايد کار او را نيز بپردازيم .
بر اين غدر و کفان نعمت اتفاق کردند و پيش شاه رفتند . خالی فرمود و سخن ايشان بشنود . از جای بشد و گفت :مرگ از اين تدبير بهر که شما می گوييد ، و چون اين طايفه را که عديل نفس منند بکشم مرا از حيات چه راحت و از زندگانی چه فايده ؟ و بهيچ حال در دنيا جاويد نخواهم گشت ، و هرآينه کار آدمی بزرگ است و ملک بی زوال و انتقال صورت نبندد ، حيلتی بايستی به ازين ، که ميان مرگ من و مرگ عزيزان فرقی نيست ،خاصه طايفه ای که فوايد عمر و منافع بقای ايشان عام و شايع است .
براهمه گفتند :بقا باد ملک را ، اخوک من صدقک ؛ سخن حق تلخ باشد و نصيحت بی ريا و خيانت درشت ، چگونه کسی ديگران را بر نفس و ذات خود برابر دارد و جان و ملک فدای ايشان گرداند ؟ نصيحت مشفقان را ببايد شنود و آن را معتبر شناخت ؛ و مثلی مشهور است که :امر مبکياتک لاامر مضحکاتک.شاه بايد که نفس و ملک را از همه فوايت عوض شمرد و در اين کار که دران اميدی بزرگ و فرجی تمام است بی تردد و تحير شرع فرمايد . و بداند که آدمی همگنان را برای خويش خواهد ، و مردم پس رنج بسيار بدرجه استقلال رسد ، و ملک بکوشش بی نهايت بدست آيد ، و بترک اين هردو بگفتن از وفور حصافت و علو همت دور افتد ، و بوقتی پشيمانی آرد که تلهف و تاسف دست گير نباشد . و تا ذات ملک باقی است زن و فرزند کم نيايد ، و تا ملک برقرار است خدمتگار و تجمل متعذر ننمايد .
چون ملک اين فصل بشنود و جرات و گستاخی ايشان درگزارد سخن بديد عظيم رنجور گشت ، و از ميان ايشان برخاست و به بيت الحزان رفت و روی بر خاک نهاد ، و جيحون از فواره ديده می راند و چون ماهی بر خشکی می طپيد ، و با خود می گفت :اگر آسان عزيزان گيرم از فايده ملک و راحت عمر بی نصيب مانم ؛ و پيداست که خود چند خواهم زيست ؛ و فرجام کار آدمی فناست و ملک پای دار نخواهد بود . و مرا بی پسر که روشنايی چشم و ميوه دل من است و در حال حيات و از پس وفات بدو مستظهر باشم پادشاهی چکار آيد ؟ و چون بدست خصمان خواهد افتاد در تقديم و تاخير آن چه تفاوت باشد ؟ خاصه فرزندی که دلايل رشد و نجابت وی لايح است و مخايل اقبال و سعادت وی واضح ، و اقتدای او در کسب شرف و تمهيد جهان داری بسلف کريم که ملوک دنيا و اعلام و اعيان عالم بوده اند ظاهر
و بی ايران دخت که زهاب چشمه خرشيد تابان از چاه زنخدان اوست و منبع نور ماه دوهفته از عکس بناگوش او ، رخساری چون ايام دولت و دل خواه و زلفی چون شبهای نکبت درهم و دور پايان ، در ملاطفت بی تعذر و در معاشرت بی تحرز ، اذا خلعت ردءها خلعت حياءها ، صلاحی شامل و عفافی کامل.
مجالستی دل ربای ، محاورتی مهرافزای ، حرکاتی متناسب ، اخلاقی مهذب ، اطرافی پاکيزه ، اندامی نعيم .
بهاری کز دو رخسارش همی شمس و قمر خيزد
نگاری کز دو ياقوتش همه شهد و شکر ريزد
از زندگانی چه برخورداری يابم ؟
و بی بلار وزير که بقيت کفات عالم و دهات بنی آدم است ، وهم او از راز زمانه غدار بياگاهاند و فراست او بر اسرار سپهر دوار اطلاع دهد ، نظام ممالک و رونق اعمال و حصول اموال و اقامت اخراجات و آبادانی خزاين چگونه دست دهد ؟
در ملک برو هيچ کس نيست برابر
سودا چه پزی بيهده ؟ طوبی و سپيدار!
و بی کمال دبير که نقش بند فلک شاگرد بنان اوست و دبير آسمان چاکر بيان او ، و هر کلمه ای ازان او دری هرچه ثمين تر و سحری هرچه مبين تر ، صدهزار سوار وا زو نامه ای ، و صدهزار نيزه و ازو خامه ای ،
هر خط که او نويسد شيرين ازان بود
کان هست صورت سخونان چو شکرش
مصالح اطراف و حوادث نواحی چگونه معلوم شود ، و بر احوال اعدا و عوازم خصمان بچه تاويل وقوف افتد ؟ و هرگاه که اين دو بنده کافی و اين دو ناصح واقف که هر يک بمحل دست گيرا و چشم بينا اند .
باطل گرداند و فوايد مناصحت و آثار کفايت ايشان از ملک من منقطع شود رونق کارها و نظام مهمات چگونه صورت بندد ؟ و بی پيل سپيد که شخص او چو خرمن ماه ، خرم و تابان و چون هيکل چرخ آراسته و گردان است ، مهد او هم کاخی دل گشای ، و منظری نزه است ، و هم قلعتی حصين و پناهی منيع .
پيش دشمن چگونه روم ؟ و آن دو پيل ديگر که صاعقه صنعت ابر صورت باد حرکتند ، دو خرطوم ايشان چون اژدها که از بالای کوه معلق باشد ، و مانند نهنگ که از ميان دريا خويشتن درآويزد ، در حمله چون گردباد مردم ربايند ، و در جنگ بسان سيل دمان خصم را فروگيرند ، و در روز نورد بينی .
دندان يکی سخت شده در دل مرطخ
خرطوم يکی حلقه شده گرد ثريا
مصاف خصمان چگونه شکنم ؟ و بی جمازه بختی که در تگ دست صبا خلخالش نپسايد و جرم شمال گرد پايش نشکافد .
هايل هيونی تيزرو
اندک خور بسيار دو
ا زآهوان برده گرو
درپويه و در تاختن
هامون گذار کوه وش
دل برتحمل کرده خوش
تا روز هر شب بارکش
هر روز تا شب خارکن
سياره در آهنگ او
خيره زبس نيرنگ او
در تاختن فرسنگ او
از حد طايفت تاختن
گردون پلاسش بافته
اختر مهارش تافته
وزدست و پايش يافته
روی زمين شکل مجن
چگونه بر اخبار وقوف يابم و نامهای بشارت وديگر مهمات باطراف رسانم ؟ و بی شمشير بران که گوهر در صفحه آن چون ستاره است در گذر کاه کشان و ماننده مورچه ای بر روی جوی آب در سبزه روان ، آب شکلی که آتش فتنه از هيبت آن مرده است ، آتش زخمی که آب روی ملک از وی بجای مانده
نعوذ بالله از آن آب رنگ آتش فعل
در جنگها چگونه اثری نمايم ؟ و هرگاه که از اين اسباب بی بهره شدم و عزيزان و معينان را باطل کردم از ملک و زندگانی چه لذت يابم ؟ که فراق عزيزان کاری دشوار و شربتی بدگوار است ، و کفايت مهمات و تمشيت اشغال بی يار و خدمتگار سعيی باطل و نهمتی متعذر است .
در جمله ، ذکر فکرت ملک شايع شد . بلار وزير اندشيد که اگر در استکشاف آن ابتدا کنم از رسم بندگی دور افتد ، و اگر اهمالی ورزم ملايم اخلاص نباشد . پس بنزديک ايران دخت رفت و گفت :چنين حالی افتاده است و از آن روز که من در خدمت ملک آمده ام تا اين غايت هيچيز از من مطوی نداشته است ، و در خرد و بزرگ اعمال بی مشاورت من خوض کردن جايز نشمرده ست ، و يک دو کرت براهمه را طلبيده ست و مفاوضتی پيوسته و اکنون خلوتی کرده ست و متفکر و رنجور نشسته ، و تو امروز ملکه روزگاری و پناه لشکر و رعيت ، و پس از رحمت و عاطفت ملک عنايت و شفقت تو باشد ؛ می ترسم از آنچه آن طراران او را بر کاری تحريض کنند که اواخر آن بحسرت و ندامت کشد . ترا پيش بايد رفت و واقعه معلوم گردانيد و مرا اعلام داد تا تدبيری کنم .
ايران دخت گفت: ميان من و ملک عتابی رفته است . بلار گفت :پوشيده نماندکه چون ملک متفکر باشد خدمتگاران بستاخی نيارند کرد ؛ جز کار تو نيست ، و من بار ها از ملک شنوده ام که هرگاه ايران دخت پيش من آيد اگرچه در اندوهی باشم شاد گردم . برو اين کار بکن و منت بزرگ برکافه خدم و حشم متوجه گردان و نعمتی عظيم خلق را ارزانی دار .
ايران دخت پيش ملک رفت و شرط خدمت بجای آورد و گفت :موجب فکرت چيست؟ و آنچه ازيرا همه ملعون شنوده ای بندگان را اعلام فرمای تا موافقت نمايند ، که يکی از شرايط بندگی آنست که در همه معانی مشارکت طلبيده شود ، و ميان غم و شادی و محبوب و مکروه فرق کرده نيايد . ملک فرمود که : نشايد پرسيد از چيزی که اگر بيان کنند رنجور گرد ی. لاتسالوا عن اشياء ان تبد لکم تسوکم .
ايران دخت گفت :مباد که شاه باضطرار بايد بود ، و اگر ، والعياذ بالله ، غمی حادث گردد عزيمت مردان در ملازمت سيرت ثبات و محافظت سنت صبر تقديم فرمايد ، چه رای روشن او را مقرر است که جزع رنج را زيادت کند ، که المصيبة للصابر واحدة و للجازع اثنان . و نيز از اسباب امکان و مقدرت چيزی قاصر نيست که بدان تاويل غمگين شايد بود :هر آفت و هر مشغولی که تازه شود دفع آن ساخته است و مهيا.
هم گنج داری هم خدم بيرون از جه از کتم عدم .
برفرق فرقد نه قدم بر بام عالم زن علم
انجم فرو روب از فلک عصمت فروشوی از ملک
بر زن سما را بر سمک انداز در کتم عدم
و پادشاه موفق آنست که چون مهمی حادث گردد و جه تدارک آن بر کمال خرد و حصافت او پوشيده نگردد و طريق تلافی آن پيش رائد فکرت او مشتبه نماند ، و المرء يعجز لا المحالة . و تفصی از چنين حوادث و دفع آن جز بعقل و ثبات و خرد و وقار ممکن نشود .
ملک گفت :اگر آنچه براهمه می گويند برکوه گويند و آن بشارت بگوش روزگار رسانند اطراف کوه از هم جدا گردد و روی روز روشن سياه شود .
و تو نيز در تفحص الحاح منمای که رنجور گردی اگر بشنوی . آن ملاعين صواب است ديده اند که ترا و پسر را و تمامی بندگان مخلص را و پيل سپيد و ديگر پيلان را و جمازه بختی را جمله :ببايد کشت تا شر خوابی که ديده ام دفع شود .
ايران دخت از آنجا که زيرکی او بود ، چون اين فصل بشنود خود را از جای نبرد و گفت :هون عليک و لا تشفق. تاذات بزرگوار بر جای است زن و فرزند کم نيايد و تا ملک مستقيم باشد بخدمتگار و تجمل فروماندگی نباشد .
اما چون شر اين خواب مدفوع گردد و خاطر پادشاه از اين فکرت فارغ آيد بيش بر آن جماعت اعتماد نبايد کرد ، خاصه در آنچه جانوری باطل خواهد شد ، چه خون ريختن کاری صعب است و بی تامل در آن شرع پيوستن عاقبتی وخيم دارد ، و پشيمانی و حسرت دران مفيد نباشد ، چه گذشته را بازنتوان آورد و کشته را زنده نتوان کرد .
و ملک را اين ياد می بايد داشت که همه براهمه او را دوست ندارند ، و اگر چه درعلم خوضی پيوسته اند بدان دالت هرگز سزاوار امانت نگردند و شايان تدبير و مشورت نشوند ، که بدگوهر لئيم بهيچ پيرايه جمال نگيرد و علم و مال او را بزينت وفا و کرم آراسته نگرداند .اگر در ترشيح او سعی رود همچنان باشد که سگ را طوق مرصع فرمايند و خسته خرما را در زر گيرند . قال النبی صلی الله عليه و سلم : واضع العلم فی غير اهله کمعلق الجوهر واللوءلو علی الخنازير .
هر عصايی نه اژدها باشد
هرگياهی نه کيميا باشد
و غرض اين مخاذيل در اين تعبير آنست که فرصت ايشان فايت نگردد ، و بدين اشارت دردهايی را که از سياست ملکانه در دل ايشان متمکن است شفا طلبند ، و اول پسر را که نظير نفس و عوض ذات ملک است - و مباد که از وی بعوض قانع بايد گشت - هلاک کنند ، وانگاه پسری با چندان نجابت و رشد و خرد و کياست .
و پس بندگان مشفق را که بقای ملک بکفايت ايشان باز بسته است باطل گردانند ، و ديگر اسباب جهان داری از پيل و اشتر و سلاح بربايند ، و من بنده خود محلی ندارم و امثال من در خدمت ، بسيارند . و چون ملک تنها ماند ، و استيلای ايشان بر ملک و اهل مملکت مقرر شد کامی هرچه تمامتر برانند . تحرز ايشان تا اين غايت از روی عجز و اضطرار بوده ست ، و چون اسباب امکان و مقدرت ملک هرچه ممهدتر می ديده اند ، و يک دلی و مظاهرت بندگان او هرچه ظاهرتر مشاهده می کرده زهره اقدام نداشته اند .
و اگر دران ، اندک و بسيار ، نقصانی صورت کردندی و از ضماير و عقايد بندگان ، ايشان را آزاری و استزادتی معلوم گشتی ديرستی تا ملک ميان خويش چنانکه معهود بوده است باز برده اندی ، که هيچ موجب دليری خصم را و استعلای دشمن را چون نفرت مخلصان و تفرق کلمه لشکر و رعيت نيست ؛ اخبار متقدمان بذکر اين باب ناطق است و تواريخ گذشتگان بر تفصيل آن مشتمل .
در جمله ، اگر در آنچه صواب ديده اند تفرج است البته تاخير نشايد کرد و زودتر عزيمت را بامضا بايد رسانيد ، و اگر توقف را مجالی هست يک احتياط ديگر باقی است و بفرمان توان نمود . ملک مثال داد که :ببايد گفت ، مقبول و مسموع باشد ، و دواعی ريبت و شوائب شبهت را در حوالی آن گذاشته نيايد . گفت :کارايدون حکيم برجای است ، هرچند اصل او ببراهمه نزديک است اما در صدق و ديانت بريشان راجح است و حوادث عالم بيشتر پيش چشم دارد .و در عواقب کارها نظر او نافذتر است و علم و حلم او را جمع شده ست ؛ و کدام فضيلت است ازين دو منقبت فراتر ؟ قال النبی صلی الله عليه :ما جمع شیء الی شیء افضل من حلم الی علم.اگر رای او را کرامت محرميت ارزانی دارد و کيفيت خواب و تعبير براهمه بر وی کشف فرمايد ، از حقايق آن ملک را خبر دهد ، اگر تاويل هم بر آن مزاج گويد که ايشان ، شبهت زايل گردد و امضا و تنفيذ آن لازم آيد ، و اگر بخلاف آن اشارتی کند رای ثاقب ملک ميان حق و باطل مميز باشد و نصيحت از خيانت نيکو شناسد و نفاذ فرمان او را مانعی و حايلی نيست ، و هر وقت که اين مثال دهد چرخ و دهر را بدان استدراک ممکن نگردد .
نهاده گوش بفرمان او قضا و قدر
ملک را اين سخن موافق آمد و بفرمود تا زين کردند .
سبک تگی که نگردد زسم او بيدار
اگرش باشد بر پشت چشم خفته گذر
و مستور بنزديک کارايدون حکيم رفت .و چون بدو پيوست در تواضع افراط فرمود . حکيم شرط بزرگ داشت بجای آورد و گفت :موجب تجشم رکاب ميمون چيست ؟ و اگر فرمانی رسانيدندی من بدرگاه حاضر آمدمی ، و بصواب آن لايق تر که خادمان بخدمت آيند .
تو رنجه مشو برون ميا از در خويش
من خود چو قلم همی دوم بر سر خويش
و نيز اثر تغير بر بشره مبارک می توان شناخت و نشان غم بر غرت همايون می توان ديد . ملک گفت :روزی باستراحتی پرداخته بودم ، در اثنای خواب هفت آواز هايل شنودم چنانکه بهريک از خواب بيدار شدم ، و برعقب آن چون بخفتم هفت خواب هايل ديدم که براثر هريک انتباهی می بود ، و باز خواب غلبه می کرد و ديگری ديده می شد . جماعت براهمه را بخواندم و با ايشان باز گفتم ، تعبيری سهمناک کردند و موجب اين حيرت و ضجرت گشت که مشاهدت می افتد . حکيم از چگونگی خواب استکشافی کرد ، چون تمام بشنود . گفت :ملک را سهو افتاد ، و آن سر با آن طايفه کشف نمی بايست کرد .
که پديده است در جهان باری
کار هر مرد و مرد هر کاری
و رای ملک را مقرر باشد که آن ملاعين را اهليت اين نتواند بود ، که نه عقل رهنمای دارند و نه دينی دامن گير . و ملک را بدين خواب شادمانگی می بايد افزود و صدقات می بايد داد و هدايا فرمود ، که سراسر دلايل سعادت و مخايل دولت ديده می شود . و من اين ساعت تاويل آن مستوفی بازگويم و پيش مکيدت آن مدبران سپری استوار بدارم ، و لاشک هواخواهان مخلص و خدمتگاران يک دل برای اين کار باشند تاپيش قصد دشمن بازشوند و در دفع غدر خصمان سعی نمايند .
گر خصم تو آتش است من آب شوم
ور مرغ شود حلقه مضراب شوم
ور عقل شود طبع می ناب شوم
در ديده حزم و دولتش خواب شوم
تعبير خوابها آنست که آن دو ماهی سرخ که ايشان را بر دم راست ايستاده ديده است رسولی باشد از شاه همايون که بنزديک ملک آيد ، و دو پيل آرد بران چهارصد رطل ياقوت ، و در پيش پادشاه بيستانند ؛ و آن که از پس ملک بخاستند و پيش او فرود آمدند دو اسپ باشد که از جهت شاه بلنجر هديه آرند ؛ و آن ماری که بر پای ملک می دويد شاه همجين شمشيری فرستد .
ازان آبی که بر آتش سوار است ؛
و آن خون که ملک خود را بدان بيالود يک دست جامه باشد که آنرا ارجوان خوانند مکلل بجواهر از ولايت کاسرون بر سبيل هديه و خدمت بجامه خانه فرستند ؛ و آن اشتر سپيد که ملک بران نشسته بود پيل سپيد (باشد که رسول )شاه کديون برساند ؛ و آنچه بر سر مبارک پادشاه ، چون آتش ، چيزی می درفشيد تاجی باشد که شاه جاد پيش خدمت فرستد ؛ و مرغی که نوک بر سر ملک می زد دران توهم مکروهی است ، هرچند آن را خدمت فرستند ، و مرغی که نوک بر سر ملک زد دران توهم مکروهی است ؛ هرچند آن را اثری و آن را ضرری بيشتر نتواند بود ، آلا آنکه از عزيزی اعراض نموده آيد .
اينست که تاويل خوابهای ملک ، و آنچه بهفت کرت ديده آمد آن باشد که رسولا بهفت کرت با هدايا بدرگاه رسند ، و ملک را بحضور ايشان و حصول اين نعمتها و ثبات دولت و دوام عمر شادکامی و خرمی بود . و مباد که زينت عدل و رافت او از اين روزگار بربايند و حليت ملک و دولت او از اين زمانه بگشايند .
هميشه باد سر و ديده بد انديشان
يکی بريده بتيغ و يکی خليده به تير
و در مستقبل باطد که پادشاه نااهلان را محرم اسرار ندارد و تا خردمندی آزموده نباشد در مهمی با او مشورت نفرمايد ، و از مجالست بی باک و بدگوهر براطلاق پرهيز کردن فرض شناسد .
آب را بين که چون همی نالد
يک دم از هم نشين ناهموار
چون ملک اين باب شنود تازه ايستاد و شکر گزارد ، و از حکيم عذرها خواست و انواع کرامت ارزانی داشت ، و شادمان گشت ؛ و هفت روز قدوم رسولان را انتظار نمود ، روز هفتم بر آن جمله که حکيم اشارت کرده بود هدايا پيش آوردند . ملک شادمان شد و گفت :محظی بودم در آنچه خواب بريشان عرضه کردم ، وا گر رحمت آسمانی و شفقت ايران دخت نبودی عاقبت اشارت آن ملاعين بهلاک من و جمله عزيزان و اتباع کشيدی . و هرکرا سعادت ازلی يار باشد مناصحت مخلصان و موعظت مشفقان را عزيز دار و در کارها پيش از تامل و تدبر خوض نکند و موضع حزم و احتياط را ضايع نگذارد .
پس روی بوزير و دبير و پسر و ايران دخت آورد و گفت :نيکو نيايد که اين هدايا در خزاين ما برند ، و آن اولی تر که ميان شما قسمت فرموده آيد که ، همه در معرض خطر بزرگ افتاده بوديد ، خاصه ايران دخت که در تدارک اين حادثه صعی تمام نمود . بلار گفت :بندگان از برای آن باشند تا در حوادث خويشتن را سپر گردانند و آن را فايده عمر و ثمره دولت شمرند ، هرچند نفاذ کار باقبال مخدومان متعلق باشد ؛ و بندگان را آن محل نتواند بود که پيش کفايت مهمی بی وسيلت همت مخدومان باز شوند ، که شرط اينست که اگر در هنگام وقات فدا مقبول باشد خويشتن در ميان نهند .
و اگر کسی را بخت ياری کند و ملازمت اين سيرت دست دهد بران محمدت و صلت چشم نتوان داشت ، اما ملکه زمانه را در اين کار اثری بزرگ بود ، تاج و کسوت بابت اوست و البته ديگر بندگان را نشايد . ملک او را فرمود :هردو بسرای بايد رسانيد ؛ و خود برخاست .
در وقت ايران دخت و قومی ديگر که در موازنه او بود حاضر شدند . ملک فرمود که هر دو پيش ايران دخت بايد نهاد تا اويکی را اختيار کند . تاج در چشم وی بهتر نمود ، در بلار نگريست تا آنچه بردارد باستصواب او باشد ، او بجامه اشارت کرد ؛ در اين ميان ملک بسوی ايشان التفاتی فرمود . چون مستوره بشناخت که ملک را آن مفاوضت مشاهده افتاد تاج برگرفت تا ملک وقوف نيابد که ميان ايشان مشاورتی رفت . و بلار چشم خود را همچنان بگذاشت تا شاه نداند که بچشم اشارت کرد . و پس ازان چهل سال بزيست هربار که پيش ملک رفتی چشم بر آن صفت گرفتی تا آن ظن بتحقيق نپيوندد . و اگر نه عقل وزير و زيرکی زن بودی هر دو جان نبردندی .
و ملک يک شب بنزديک ايران دخت رفتی و يک بنزديک قوم ديگر . شبی که نوبت حجره ايران دخت بود بحکم ميعاد آنجا خراميد ، مستوره تاج برسرنهاده پيش آمد و طبق زرين پر برنج بر دست و پيش ملک بيستاد .
صد روح درآويخته از دامن قرطه
صد روز برانگيخته از گوشه شب پوش
و ملک ازان تناول می فرمود و بمحاورت او موانستی می يافت و بجمال او چشم روشن می گردانيد . قال عليه السلام :النظر الی المراة الحسناء يزيد فی البصر .
در اين ميان انباغ او آن جامه ارغوان پوشيده بريشان گذشت .
چون آب همه زره زره زلف
وز زلف همه گره گره دوش
ملک او را بديد حيران بماند و دست از طعام بکشيد ، و قوت شهوت و صدق رغبت عنان تمالک از وی بستد و بروی ثنای وافر کرد ، وانگاه ايران دخت را گفت :تو مصيب نبودی در اختيار تاج . چون حيرت ملک در جمال انباغ بديد فرط غيرت او را برانگيخت تا طبق برنج بر سر شاه نگوسار کرد چنانکه بروی و موی او فرو دويد ، و آن تعبير که حکيم دران تعريض کرده بود هم محقق گشت .
ملک بلار را فرمود تا بخواندند و او را گفت :بنگر استخفاف اين نادان بر پادشاه وقت و اين راعی روزگار ؛ او را پيش ما بيکسو بر و گردن او بزن ، تا بداند که او را و امثال او را اين وزن نباشد که بر چنين دليريها اقدام کنند و ما بران اغضا فرماييم و از سر آن در گذريم .
بلار او را بيرون آورد با خود انديشيد که :در اين مکار مسارعت شرط نيست ، که اين زنی بی نظير است و ملک از وی نشکيبد ، و ببرکت نفس و يمن رای او چندين کس از ورطه هلاک خلاص يافتند ، و ايمن نيستم که ملک بر اين تعجيل انکاری فرمايد ؛ توقفی بايد کرد تا قرای پيدا آيد ؛ اگر پشيمانی آرد زن برجای بود و مرا بران احماد حاصل آيد ، و اگر اصراری و استبدادی فرمايد کشتن متعذر نخواهد بود . و در اين تاخير بر سه منفعت پيروز شوم :اول برکات و مثوبات ابقای جانوری ؛ دوم تحری مسرت ملک ببقای او ؛ و سوم منفعتی بر اهل مملکت که چنو ملکه ای را باقی گذارم که خيرات او شامل است .
پس او را با طايفه ای از محارم که خدمت سرای ملک کردندی بخانه برد و فرمود که باحتياط نگاه دارند و در تعظيم و اکرام مبالغت لازم شمرند . و شمشيری بخون بيالود و پيش ملک چون غمناکی متفکر درآمد و گفت :فرمان ملک بجای آوردم . چندانکه اين سخن بسمع او رسيد -و خشم تسکينی يافته بود - و از خرد و جمال و عقل و صلاح او برانديشيد رنجور گشت وشرم داشت که اثر تردد ظاهر گردد و نقض و ابرامی بيک ديگر متصل از خود فرانمايد ، و بتانی او واثق بود که تاخيری بجای آورده باشد ، و بی مراجعت و استقصا کاری نگزارده که نازکی اين حادثه برهيچ دانا و نادان پوشيده نماند . چون وزير علامت ندامت بر ناصيت ملک مشاهده کرد گفت :ملک را غمناک نبايد بود ، که گذشته را در نتوان يافت و رفته را باز نتوان آورد ؛ و غم و انديشه تن را نزار کند و رای راست را در نقصان افگند ؛ و حاصل اندوه جز رنج دوستان و شادی دشمنان نباشد ؛ و هرکه اين باب بشنود در ثبات و وقار ملک بدگمان گردد ، که از اين نوع مثالی برفور بدهد و ، چون بامضا پيوست پشيمانی اظهار فرمايد ، خاصه کاری که دست تدارک ازان قاصر است . و اگر فرمان باشد افسانه ای که لايق اين حال باشد بگويم . گفت :بگو.وزير گفت :
آورده اند که جفتی کبوتر دانه فراهم آوردند تا خانه پرکنند . نر گفت :تابستان است و در دشت علف فراخ ، اين دانه نگاه داريم تا زمستان که در صحراها بيش چيزی نيابيم بدين روزگار گذرانيم .ماده هم برين اتفاق کرد و بپراگندند . و دانه آنگاه که بنهاده بودن نم داشت ، آوند پر شد . چون تابستان آمد و گرمی دران اثر کرد دانه خشک شد و آوند تهی نمود ، و نر غايب بود ، چون باز رسيد و دانه اندکتر ديد گفت :اين در وجه نفقه زمستانی بود . چرا خوردی ؟ ماده هرچند گفت «نخورده ام » سود نداشت . می زدش تا سپری شد .
در فصل زمستان که بارانها متواتر شد دانه نم کشيد و بقرار اصل باز رفت .نر وقوف يافت که موجب نقصان چيست ، جزع و زاری بر دست گرفت و می ناليد و می گفت :دشوارتر آنکه پشيمانی سود نخواهد داشت .
و حکيم عاقل بايد که در نکايت تعجيل روا نبيند تا همچون کبوتر بسوز هجر مبتلا نگردد. و فايده حذق و کياست آنست که عواقب کارها ديده آيد و در مصالح حال و مآل غفلت برزيده نشود ، چه اگر کسی همه ادوات بزرگی فراهم آرد چون استمالت بوقت و در محل دست ندهد از منافع آن بی بهره ماند .و پادشاه موفق آنست که تامل او از خواتم کارها قاصر نيايد . و نظر بصيرت او باواخر اعمال محيط گردد ، و نهمت باختيار کم آزاری و ايثار نکوکاری مصروف دارد و ، سخن بندگان ناصح را استماع نمايد .
بدکاستن و نيک فزودن بايد
زيرا که همی کشت درودن بايد
و معلومست که ملک به رای صايب و فکرت ثاقب خويش مستقل است و از شنودن اين ترهات مستغنی ، و هر مثال که دهد جز بتلقين دولت و الهام سعادت نتواند بود . و بدست بندگان همين است که در تقرير نصايح اطناب لازم شمرند . مگر بعضی از حقوق اوليای نعم بادا رسد . و بنده اين قدر مقرر می گرداند که :اگر رای ملک بيند که زبانهای خاص و عام ثنای او را گويان باشد و دلهای او را جويان .