به نام خداوند جان آفرین            جهان آفرین را هزار آفرین

معنی درس های ادبیات فارسی 1

درس اوّل

ستایش خدا و پیغمبر

درود و ستايش فقط مخصوص پروردگار آفرينده‌ي جهان است. خداوندي كه ستارگان روشن درخشندگي خود را از نور و پاكي او مي‌گيرند. آسمان به اراده و خواست او پا برجاست. خداوندي كه پرستش فقط شايسته‌ي اوست. خداوند بخشنده‌اي كه خواستن تنها از او خوشايند است. خداوند توانايي كه موجودات را از نيستي به وجود آورده و پس از آن به موجودات هستي بخشيده و دوباره آن‌ها را نابود مي‌سازد ( زندگي و مرگ در دست اوست.) ».

خداوندي كه بندگان پسندیده( اولیا و انبیا) را عزّت مي‌دهد و زورگويان و ظالمان را از بزرگي و سروري به خواري و ذلّت مي‌كشاند. اشاره به آيه‌ي « تعزّمن تشاء و تذّل من تشاء »  و فرمانروايي سزاوار و لايق اوست و خدا بودن شايسته‌ي او است. عزّت و سربلندي را فقط از درگاه خداوند طلب كن. هر كس كه از روي ناداني‌غير از خداوند را انتخاب‌كند از آن‌گزينش‌نابجا زيان‌مي‌بيند. وجود هرآنچه در جهان است از اوست.

شعر: عزت و ذلت مردم جهان به دست توست   من نمی دانم چه هستی. تو بی همتایی و نظیر نداری.

 و سلام و درود بر آخرين پيامبر كه راهنماي پيامبران پيش از خود است. كسي كه گره از مشكلات مي‌گشايد و آموزش دهنده‌ي همه‌ي پندهاست.

كسي كه انسان‌هاي گمراه را به راه راست هدايت مي‌كند و مردم جهان را از كارهاي نيك و بد خود آگاه مي‌سازد.هر کسی بنا بر فهم و اندیشه ی خود او را می ستاید. كساني كه گوش پندپذير ( شنوا ) دارند نصحيت او را شنيده‌اند. تا زماني كه عناصر چهارگانه ( آب، باد، خاك، آتش) در آفرینش به كار مي‌رود و گل بر روي شاخه كنار خار مي‌رويد ( تا زندگي وجود دارد) درود و سلام خداوند بر پيامبر (ص) و اصحاب برگزيده و خاندان بزرگوار او باد!

با تو ياد هيچ كس نبود روا

1ـ اي خدا اي كسي كه بخشش و بزرگي تو حاجت‌ها را  برآورده مي‌كند. هرگز شايسته نيست که با وجود تو به یاد کسی دیگر باشیم.

2ـ اندك دانشي كه از نزد خودت به ما بخشيده‌اي به علم بي كران و معرفت خودت متصّل گردان. (علم ما را خدايي كن)

3ـ دانش اندكي كه در روح من است از هواهاي نفساني و اسارت تن رها كن .

4ـ در اين جهان بر سر راه ما هزاران مشكل و گرفتاري وجود دارد و ما نيز مانند پرندگانی گرسنه و آزمند و بي‌چاره هستيم.

5ـ اگر در هر قدم ما مشكلات زيادي وجود داشته باشد. چون تو با ما هستي هيچ غمي نداريم.

6ـ از بارگاه الهي مي‌خواهيم به ما توفيق دهد تا ادب را در بندگي‌مان را به جا آوريم. زيرا هر بی ادب (شیطان) كه شرط بندگي را به نیاورد، از لطف خداوند محروم و بي بهره شد.

7ـ كسي كه شرط بندگي را به جا نیاورد( شیطان = بی ادب) نه تنها به خود آسيب زد بلكه همه‌ي مردم دنيا را دچار مشكل ساخت.

درس دوّم

رزم رستم و سهراب (1)

   1ـ اكنون داستان رستم و سهراب را گوش كن، داستان‌هاي ديگر را شنيده‌اي اين را نيز گوش كن.

   2ـ رستم مهره را به تهمينه داد و گفت: اين را نگهداري كن، اگر روزگار به تو دختري بخشيد ....

     3ـ آن را با طالع خوب و فرخندگي به گيسوي او بياويز.

4ـ و اگر سرنوشت پسري نصيب تو كرد. اين نشانه‌ي پدر را به بازوي او ببند.

              5ـ پس از گذشت نه ماه تهمينه صاحب پسري شد كه مانند ماه زيبا و تابان بود.

         6ـ چون كودك خنديد و چهره‌اش سرخ گون گرديد، تهمينه او را سهراب ناميد. ( سهراب به معناي سرخ گون و شاداب است .)

7ـ وقتي كودك يك ماهه شد مانند بچه‌‌اي يك ساله بود و سينه و هيكلش مانند اندام پدرش رستم بود.

8ـ وقتي ده ساله شد در آن سرزمين كسي نبود كه توانايي جنگ آزمايي با وي را داشته باشد.

9ـ تهمينه به او گفت: تو پسر پهلوان تنومند رستم و از دودمان زال دستان پسر سام فرزند نريمان هستي.

10ـ از زماني كه خداوند جهان را خلق كرده، سواري به دلاوري رستم به وجود نياورده است.

11ـ سهراب گفت : وقتي كه من و رستم پدر و پسر باشيم شايسته نيست كسي در جهان پادشاهي كند.

12ـ افراسياب به فرماندهان لشكر گفت: كه رازخویشاندی رستم و سهراب همچنان بايد پنهان بماند.

13ـ نبايد پسر پدرش را بشناسد، زيرا تمام وجودش را تسليم مهرپدري مي‌كند.

14ـ شايد آن پهلوان دلاور پير ( رستم) به دست سهراب شجاع كشته شود.

15ـ پس از كشته شدن رستم به دست سهراب آماده­ی کشتن سهراب شوید و شب هنگام او را در خواب بكشيد.

16ـ كاووس به گيو فرمان داد: رستم را دستگير كن و او را زنده به دار بياويز، و ديگر در باره‌ي او با من سخن نگو.

17ـ سهراب به رستم گفت: اين گرز و شمشير ( ابزار جنگي ) را بر زمين بينداز و جنگ و ستم را رها كن.

18ـ سهراب به رستم گفت: من در دلم نسبت به تو احساس مهر و محبت مي‌كنم و از جنگيدن با تو خجالت مي‌كشم.

19ـ رستم گفت: شب گذشته در باره‌ي جنگ سخن مي‌گفتي، فريب تو را نمي‌خورم بيهوده تلاش نكن.

20ـ بهتر است بجنگبم،  سرانجام اين جنگ راي و نظر خداي نگهدارنده‌ي جهان است.

 

درس سوّم

رزم رستم وسهراب ( 2)

1ـ رستم و سهراب شروع به كشتي گرفتن كردند و خون و عرق فراواني از بدنشان جاري شد.

2ـ سهراب مانند فيل خشمگين و مست حمله­ور شد و رستم را از جايش بلند كرد و به زمين كوبيد.

3ـ سهراب خنجر تيز و برّاني را بيرون آورد و ‌خواست سر رستم را از تنش جدا كند.

4ـ رستم به سهراب گفت: اي پهلوان شجاع كه در جنگاوري و شمشير زني مهارت داري.....

5ـ آداب و رسوم مبارزه‌ي ما به گونه‌اي ديگر است و رسم و رسوم جنگی ما چیری غیر از این است.

6ـ هرگاه كسي با كشتي گرفتن مبارزه را آغاز كند و پهلواني ( بزرگي ) را شكست دهد....

7ـ بار اول كه او را بر زمين مي‌زند او را نمي‌كشد اگرچه نسبت به او كينه‌ي فراوان داشته باشد.

8ـ سهراب جوان، سخن رستم را پذيرفت زیرا این سخن براي او خوشايند بود.

9ـ سهراب رستم را رها كرد و به دشت آمد. او مثل شيري مغرور كه از مقابل آهويي ترسان مي‌گذرد. از مقابل رستم عبور كرد.

10ـ سهراب مشغول شكار شد و جنگ با رستم را فراموش كرد.

11ـ وقتي رستم از چنگ سهراب رها شد مانند شميشري فولادي، قامت راست كرد و نيرو گرفت.

12ـ رستم مانند مرده‌اي كه دوباره زنده شده باشد ( با حالت بی حالی و نومیدی)آرام و آهسته به سوي جوی آب رفت.

13ـ آب خورد، صورت و سر و بدنش را شست و ابتدا با خداوند شروع به راز و نياز كرد.

14ـ از خداوند پيروزي و قدرت طلب مي‌كرد و از آنچه سرنوشت برايش خواسته بود، خبر نداشت.

   15ـ رستم وقتي از طرف رودخانه به سوي ميدان جنگ مي‌رفت، نگران و از شكست پيشين خجالت­زده بود.

    16 ـ وقتي سهراب شيرافكن، رستم را ديد از غرور جواني به هيجان آمد.

 

                 17ـ سهراب گفت: اي كسي كه از چنگ شير رهايي يافته‌اي و از ضربات شير دلاوري، مانند من در امان مانده‌اي....

               18ـ (وقتی سهراب آمادگی رستم را دید) نگران بود و رستم هم به سوی او حمله­ور شد و یال( موهای پشت سر) و            پهلوي سهراب كه چون پلنگ جنگاوري بود، گرفت.

19ـ رستم پشت سهراب جوان را خم كرد ( او را شكست داد) اجل سهراب فرا رسيد توان مقاومت نداشت.

20ـ رستم سهراب را مثل شير بر زمين زد و مي‌دانست كه سهراب مدّت زيادي بر زمين نمي‌ماند.....

21ـ سريع خنجرش را از غلاف بيرون آورد و پهلوي سهراب شجاع و آگاه را دريد.

22ـ سهراب از شدّت درد به خود پيچيد و آهي كشيد و از نگراني نيك و بد روزگار بيرون آمد.( از زندگی نا امید شد)

23ـ سهراب به رستم گفت: علّت اين اتفّاق خود من هستم و روزگار كليد مرگ و زندگي مرا در اختيار تو نهاد.

24ـ اكنون اگر تو مانند ماهي در آب فرو بروي و يا مانند شب، در تاريكي پنهان شوي ...

25ـ و يا مانند ستاره به اوج آسمان بروي و تمام تعلّقات خود را از روي زمين از ياد ببري.

26ـ پدرم ( رستم) وقتي ببيند كه من به دست تو كشته شده‌ام، انتقام مرا از تو مي‌گيرد.

27ـ از ميان اين همه پهلوانان مشهور و دلاور، كسي خواهد بود كه نشاني مرا به پدرم رستم برساند.

28ـ که سهراب به دنبال تو می­گشت و اکنون با ذلت و خواری کشته شده­است.

29ـ وقتي رستم اين سخن را شنيد سرگشته و متحيّر شد. و جهان در مقابل چشمانش تيره و تاريك گشت.

30ـ رستم پس از آن كه به هوش آمد با ناله و فرياد از سهراب پرسيد...

31ـ اكنون تو چه نشانه‌اي از رستم داري كه اميدوارم نامش از بين پهلوانان كم شود. ( خدا كند بميرد).

32ـ سهراب به او گفت: اگر چنين است كه تو رستمي، تو مرا از بیهوده از سر لجبازی کشتي.

33ـ به هر روشي كه ممكن بود تو را راهنمايي كردم، اما يك ذرّه در تو علاقه به وجود نيامد.

34ـ اكنون بند از لباس جنگي من باز كن و بدن روشن و پاك مرا ببين.

35ـ وقتي رستم زره‌ي سهراب را باز كرد و آن مهره را بر بازوي او ديد از شدّت ناراحتي لباس‌هاي خود را پاره كرد.

36ـ رستم از شدّت ناراحتي خودش را زخمي كرد و موهاي سرش را كند، بر سرش خاك ريخت و صورتش از اشك خيس شد.

37ـ سهراب به او گفت: اين كار تو از مرگ براي من بدتر است، نبايد اشك بريزي و گريه كني.

38ـ اين گريه و شيون و زاري سودي ندارد، چنين حادثه‌اي پيش آمد و اين كاري بود كه خدا سرنوشت قرار داده بود و بايد انجام مي‌شد.

 

درس چهارم

ميرعلم دار

سكينه:

1ـ اي عموجان، اين جسم ناتوانم فداي تو شود؛ ديگر تحمّل تشنگي ندارم .

2ـ نگاه كن كه چگونه غمگين و دل سوخته هستم و به خاطر جرعه‌اي آب بي تاب شده‌ام.

3ـ به كوچكي من رحم كن زيرا غمخواري جز تو ندارم.

عبّاس (ع)

4ـ اي سكينه آرامش را با سخنانت از من گرفتي، اكنون بدان كه من جز اشك چشم، آبي سراغ ندارم.

    5 ـ اي گل زيباي باغ حسين من در اين دشت به جز اشك چشم به آب ديگري دسترسي ندارم.

 امام حسين (ع)

        6 ـ اي پرچم دار دلاورم و اي كسي كه نيروي بازوي من از توست و عزيزتر از جانم هستي.

             

                 7ـ اي فرزند سعد، سخت دلي و بدبختي پيشه‌ي توست و پرچم ستم به دست تو استوار و ماندگار است.

            8ـ فرزند بهترين مردمان روي زمين حسين(ع) ، آن پادشاه بلند مرتبه چنين گفت:

          9ـ بنا به عقيده‌ي برخي اگرچه من گناه فراوان مرتكب شده‌ام و نامه‌ي گناهانم سياه كرده‌ام...

10ـ كودكان من چه گناهي مرتكب شده‌اند كه بايد در كنار آب جاري فرات از تشنگي هلاك شوند؟

ابن سعد

11ـ اي عبّاس اي پهلوان دلير من به به تو مي‌گويم برو به حسين پيشواي تشنه لبان بگو كه:

12ـ اگر آب تمام سطح جهان را بگيرد ( آب بسيار فراوان باشد) به شما غير از تير برّنده نمي‌دهم.

13ـ مگر اين كه پيمان با يزيد را قبول كني آن گاه به كودكانت آب مي‌دهم.

عبّاس (ع)

14ـ خدايا من چه كاري بايد بكنم. از شرمندگي چه بگويم، به كنار آب رفتم در حالي كه هنوز تشنه‌ام.

15ـ خدايا! چگونه اين سخنان را به برادرم بگويم؟ به آن پادشاه عالي مقام چه بگويم زيرا زبانم بند آمده.

امام حسين (ع)

16ـ اي نور چشمم! عبّاس، چرا چشمانت پر از اشك است ؟

17ـ خداوند در جهان حقّ مرا از يزيد مي‌گيرد! تو از من شرمنده نباش.

18ـ اي برادر زمان آن رسيده كه در خون خود شناور شويم. ( شهيد شويم ) و از ميدان نبرد، با هم به سوي بهشت برتر، برويم.

19ـ در برابر شمشير تيز كافران قرار گيريم و براي مبارزه با ستم، جان خود را فدا كنيم.

20ـ اي كسي كه غمخوار و فرمانده‌ي دلاور لشكر هستي و اي كسي كه روزگار مانند تو را به خود نديده .

21ـ زمان فدا شدن در راه خدا دير شد، صبر جايز نيست، نمي‌توانم صبر كنم، زمان شهيد شدن دير شده است.

22ـ اي برادر جان، پرچم را پشت سر من مردانه و محكم بر پا كن و مردانه پشتيبان باش.

23ـ وقتي پرچم پادشاهي من برافراشته شد، در اين ميدان نبرد مرا همراهي كن.

24ـ دست و شمشيرت را از خون دشمن رنگين كن و با پشتيباني از برادرت، با دشمن مبارزه كن.

عبّاس (ع)

25ـ تا زماني كه زنده‌ام، هرگز از تو جدا نخواهم شد و اگر جانم را فدايت كنم، خوشا به سعادتي كه من دارم.

امام حسين (ع)

26ـ وقتي از من دور شدي، توجّه‌ات به سوي من باشد و از ميدان لشكر بيرون بيا و در سمت خيمه‌ها به دنبال من باش.

عبّاس (ع)

27ـ اگر از تو جدا شدم با شمشير به اين گروه فرومايه حمله كن و ميدان جنگ را جست­وجو كن، تا شايد مرا بيابي.

28ـ اگر جستجو كني شايد مرا در خاك و خون بيابي، سپس يك لحظه از روي لطف و مهرباني بر بالين من بنشين.

امام حسين و عبّاس (ع)

29ـ اجازه بده تا مانند ابر بهاري گريه كنیم، زيرا حتي سنگ هم هنگام خداحافظي دوستان ناله سر مي‌دهد .

امام حسين (ع)

اي گروه بي آبرو،

عبّاس (ع)

شما بر اعمال كفرآميز خود، نام اسلام گذاشته‌ايد.

    امام حسين (ع)

     اي لشكريان يزيد، من فرزند رسول خدا هستم.

       عبّاس (ع)

                       حسين سرور و من نوكر او هستم.

                امام حسين (ع)

                 از شهيد شدن ذرّه‌اي ترس ندارم.

           عبّاس (ع)

  زيرا شهادت ميراثي است كه از اجدادم به من رسيده است.

امام و عبّاس (ع)

30ـ اي نشانه‌ي شگفتي‌ها و اي سرور حاكمان، اي پدر بلند مرتبه من، اي علي مرتضي!

شمر

31ـ اي ابن سعد ستمگر، امان بده كه در ميدان نبرد روز رستاخيز آشكار گرديده است.

32ـ امام حسين ( ع ) و حضرت عبّاس (ع) كه محل طلوع نورند از دو طرف به سپاه كفر حمله كردند.

33ـ اي پادشاه جهان ( ابن سعد) از عبّاس، اين شير نيرومند و خشمگين دوري كن.

34ـ به فرياد لشكر برس كه نابود شد و دنياي لشكريان سياه شد ( لشكر به تنگنا و سختي افتاد )

ابن سعد

35ـ اي لشكر كينه جو، بار ديگر با خشم و كينه و دشمني حمله كنيد و ميان اين دو برادر جدايي اندازيد.

36ـ حضرت عبّاس به طرف آب روان رفت اما تشنه بازگشت بنابراين گذشت و جوانمردي را نگاه كن!

 

درس پنجم

سمک و قطران

بر پای بود  : ایستاده بود

 خدمت می کرد : تعظیم می کرد

قطران را بسته بیاورم :‌ قطران را اسیر و دست بسته بیاورم

در این کار تعبیه ای هست:  این کار مشکوک به نظر می رسد.

مرا نام آتشک :  نام من آتشک است

این دشمنی از چه برخاست

او را بخواستی بردن : می خواستی او را دستگیر کنی

تو در شبروی و عیار دستی داری : در زرنگی و چالاکی  مهارت داری

 توانی رفتن؟ :‌آیا می توانی بروی؟

 به زنی به من بده: به همسری من در آور.

قطران برخود گرفت : قطران به عهده گرفت و پذیرفت

انگشتری به من داد : ضمانت کرد

از عهده ی کار من بیرون آید : به قولی که به من داده عمل کند

از قول من بیرون نیایی :‌ به عهدی که با من بستی وفا کنی

نیک دانی که از دست من بهتر برخیزد که از دست قطران : خوب می دانی که  من بهتر از قطران می تواند این کار را انجام دهم.

    آتشک خرم شد  :‌آتشک شادمان شد

      به نان و نمک مردان و به صحبت جوانمردان  : به حرمت نان و  نمک و حق و حقوق دوستی  جوانمران قسم

      سمک او را در کنار گرفت: سمک او را در آغوش گرفت

            تو مرا برادری:‌تو برادر منی

                      مرا دست باز بند: دست مرا ببند

           او را گردن بزنید : گردن او را بزنید

       چه جای کشتن است مردی چنین؟ : الان وقت کشتن چنین مرد مهمی نیست

بگذار تا فردا داری در میدان فر بریم : اجازه بده که فردا در میدان لشکرگاه داری (صلیبی) نصب کنیم.

او را بر دار کنیم تا علامتی باشد : او را به دار بیاویزیم تا نشانه ی قدرت ما باشد

با دیگران چه خواهیم کردن : با دیگران چه رفتاری خواهیم کرد

تو مرا بر خویشتن گیر توانستم آوردن : تو وظیفه ی نگهداری مرا به عهده بگیر

از آن جا کار بسازیم : از ان جا آماده ی کار و نبرد شویم

هول عیاری ای کرده است: کار شجاعانه و ترسناکی مرتکب شده است

او را قفایی می زدند : به او سیلی می زدند

 ای آتشک ! رها مکن : ای آتشک جلوی این لشکریان را بگیر

پالهنگ در گردن و دست سمک کرده .: در حالی که ریسمان به گردن و دست سمک بسته بود

شیر آمدی یا روباه : موفق شدی یا نه؟

من تو را بهتر آوردم یا تو مرا بردی؟: تو توانستی مرا دستگیر کنی یا من؟

که باشد که مرا به حیلت بربندد ؟ : کسی نمی تواند مرا با طرح نقشه و نیرنگ و حیله دستگیر کند

ما را از آن نامی بود: ما به خاطر آن کار به آبرو شهرتی به دست می آوریم

تو دانی : خود دانی

قطران گفت تا برین شادی شراب خوریم : قطران گفت:‌ بی درنگ به خاطر این شادی شراب بخوریم

سمک و آتشک نگاه می داشتند: سمک و آتشک صبر کردند

‌ای پهلوان ! تو دانی ، من این کار ندانم : ای پهلوان تو این کار را می توانی انجام دهی من نمی توانم

قومی دید که می آمدند تیغ ها کشیده و مهدی در میان گرفته و یکی دیگر زمام استران گرفته : گروهی را دیدند در حالی که می امدند و شمشیرهای کشیده داشتند و کجاوه ای را در میان گرفته بودند و یکی افسار قاطران را گرفته بود.

سی غلام بدرقه کرده و او را بداشته : سی نفر غلامان مراقب او بودند

لشکر پیرامون غلامان در آمدند : لشکر غلامان را محاصره کردند.     

سمک در آمد و خدمت کرد : سمک وارد  شد و تعظیم نمود

دوش چون بودی؟  دیشب چه حوادثی بر تو اتفاق افتاد

او را کار چون افتاد :چگونه برایش گرفتاری پیش آمد

دست به سبیل در مالید : دستش را به سبیلش کشید

سمک او را قفایی زد : سمک سیلی ای به او زد

 چنان که از جای بر آمد از زخم قفا : در اثر ضربه ی سیلی از جا پرید و بلند شد

فرو ماند: متجب شد

 پس آواز داد : سپس صدا زد

تو گردن مرا بخواستی زدن: تو می خواستی گردن مرا بزنی

                     درس ششم

               داستان خير و شر

       1ـ خير، فوراً جواهر درخشان را از لباس خود درآورد و در برابر آن سنگدل ( شر ) كه آب داشت قرار داد.

2ـ خير گفت: از شدّت تشنگي مُردم، به من کمک کن و آتش تشنگي‌ام را با مقداري آب رفع كن.

3ـ مقداري از آن آب گواري چون عسل را يا از روي جوانمردي به من ببخش يا بفروش.

4ـ خير گفت: بلند شو شمشير و خنجرت را بياور چشمانم را در بياور و مقداري آب به من بده.

5ـ چشم‌هاي نورانيم مرا بيرون بياور و تشنگي‌ام را با مقداري آب برطرف كن.

6ـ هنگامي كه شر درخواست خير را شنيد، خنجرش را بيرون آورد و با سرعت پيش خير تشنه رفت.

7ـ خنجرش را در چشمان روشن خير فرو كرد و از كور كردن او هيچ افسوسي نخورد.

 

8ـ وقتي چشمان خير را نابينا كرد، بدون آن كه به او  آب بدهد، به راهش ادامه داد.

9ـ شر، لباس‌ها و جواهرات قيمتي خير را برداشت و او را بي چيز و نابينا رها كرد.

10ـ چشم نابيناي خير، بينا شد و درست مثل اولش سالم گشت.

11ـ چوپان گفت: من به جز اين دختر كه برايم بسيار عزيز است فرزند ديگري ندارم، اما مال و ثروت زيادي دارم.

12ـ اگر به من و دخترم علاقمند شوي و نزد ما بماني، براي ما از جان عزيزتر خواهي بود.

13ـ اگر خودت بخواهي براي چنين دختري تو را آزادانه به دامادي خود برمي‌گزينم.

14ـ و آن چه از گوسفند و شتر دارم به تو مي‌دهم تا ثروتمند شوي.

15ـ من همان فرد تشنه‌اي هستم كه جواهراتم را از دست دادم، شانس و اقبال به من روي آورده است.  امّا تو شانسي نداري.

16ـ تو مي‌خواستي مرا بكشي اما خدا نمي‌خواست، خوش بخت كسي است كه خداوند پشتيبان او باشد.

17ـ شانس و اقبال پشتيباني مانند خدا را به من داد و اينك تاج و تخت شاهي نصيب من شد.

18ـ واي بر جان تو كه بد ذات هستي، تو را هزن جان شده‌اي و براي هلاك ديگران اقدام كرده‌اي امّا جان سالم به در نخواهي برد.

19ـ شر گفت: امان بده هر چند در حق تو بدي كردم، از بدي من بگذر زيرا من در حق خودم بدي كرده‌ام.

20ـ چوپان گفت: اگرخير، خيرخواه است اما تو شر هستي و جز بدي، كاري از تو ساخته نيست. (سرنوشتي جز بدي در انتظار تو نيست.)

21ـ چوپان تن شر را جستجو كرد و آن دو جواهر را كه در ميان كمربند خود پنهان كرده بود، يافت.

22ـ چوپان جواهرات را نزد خير آورد و گفت: اين جواهرات به صاحب آن كه همچون جواهر با ارزش است برگشت.

 

درس هفتم

طوطي و بقّال

1ـ بقّالي بود كه طوطي خوش آواز، سبز رنگ و سخنگويي داشت.

2ـ طوطي از دكّان مراقبت مي‌كرد و با مشتريان هم صحبت مي‌شد و شوخي مي‌كرد.

3ـ در سخن گفتن با آدميان زبان گويايي داشت و در نغمه خواني ميان طوطيان ماهر بود.

4ـ طوطي از بالاي دكّان به سوي پريد و ناگهان شيشه‌هاي روغن گل را ريخت و شكست.

5ـ صاحب طوطي از خانه به مغازه آمد و با خيال آسومده مانند بزرگان در مغازه نشست.

6ـ مرد بقّال ديد كه مغازه پر روغن لباس‌ها ( وسايل) چرب شده است، عصباني شد و چنان ضربه‌اي

     بر سر طوطي زد كه ازشدت ضربه طوطي كچل شد.

           7   ـ طوطي چند روزي ساكت شد و سخن نگفت و مرد بقال از پشيماني آه مي‌كشيد.

  مرد بقال با افسوس موهاي صورتش را مي‌كند و مي‌گفت افسوس كه نعمتم از دست رفت

     مرد بقال با افسوس موهاي صورتش را مي‌كند و مي‌گفت افسوس كه نعمتم از دست رفت.

 9ـ اي كاش آن زماني كه بر سر طوطي خوش آوازم مي‌زدم، دستم مي‌شكست.

10ـ مرد بقّال به هر نيازمندي كمك مي‌كرد تا شايد طوطي دوباره سخن بگويد.

11ـ بعد از سه شبانه روز سرگردان و نا اميد در دكّانش نشسته بود.

12ـ براي طوطي كارهاي شگفت انگيز نشان مي‌داد ( ادا و شكلك در مي‌آورد)  تا شايد شروع به سخن گفتن كند.

13ـ روزي گدايي سر برهنه از آن جا مي‌گذشت كه سرش مانند پشت طاس و تشت صاف بود.

14ـ طوطي بلافاصله شروع به سخن گفتن كرد و شخص فقير را صدا زد كه : اي فلاني:

15ـ تو چرا كچل شدي و در جمع كچل‌ها در آمدي؟ تو هم مگر شيشه‌هاي روغن را ريخته‌اي؟

16ـ مردم از مقايسه‌ي نادرست طوطي خنديدند، چون او آن مرد فقير بي مو را مثل خود تصوّر كرده بود.

17ـ عمل انسان هاي پاك را با عمل خود مقايسه نكن هر چند دو كلمه‌ي شير درنده و شير خوردني در نوشتن يكسان هستند.

18ـ مردم جهان به دليل چنين سنجش‌هاي ناروايي به گمراهي افتادند، كمتر كسي است كه مردان حقّ را بشناسد و به مقام آن‌ها پي ببرد.

19ـ هر دو نوع زنبور ( زنبور عسل و زنبور قرمز) از يك محل تغذيه مي‌كنند، اما اين تغذيه در يكي توليد عسل مي‌كند و در ديگري تبديل به نيش زهرآلود مي‌شود.

20ـ هر دو نوع آهو آب و گياه مي‌خورند امّا اين تغذيه در يك نوع تبديل به فضولات مي‌شود ( آهوي معمولي ) و در ديگري ( آهوي ختن) به مُشك خالص تبديل مي‌گردد.

21ـ هر دو نوع ني از يك نوع آب تغذيه مي‌كنند امّا اين آب در يكي تبديل به نيشكر و در ديگري تبديل به ني تو خالي مي‌شود.

22ـ هزاران گونه از اين شباهت‌هاي ظاهري وجود دارد امّا اين شباهت‌ها فقط در ظاهر است و تفاوت ميان آنها بسيار زياد است .

23ـ از آن جا كه شيطان‌هاي آدم نما در جهان بسيار هستند پس شايسته نيست كه با هركسي رابطه‌ي دوستي برقرار كرد.

 

درس هشتم

خطّ خورشيد

قيصر امين پور

1ـ ظلم و ستم بي پايان بر جامعه حاكم بود.

2ـ خوبي‌ها مانند دفتري بود كه آن را پاره پاره كرده باشند.

3ـ همه‌ي مردم نگران و افسرده بودند.

4ـ روزگار افسردگي و غم و اندوه بود.

5ـ هر فرد مبارز

6ـ (مانند حرف خطّ خورده‌اي) در اسارت وزندان به سر می­برد.

7ـ جلوه‌اي نداشت. (مفهوم: نبودن آزادي).

8ـ گرچه قیام های مردمی شکل می گرفت

9ـ با حرکت خود نقشه های رژیم را باطل می کرد

10ـ و دوباره سرکوب و محو می شد

   11 ـ امّا باز در آن جامعه‌ي خفقان گرفته

   12ـ ساواك و مزدوران شاه

       13ـ سعي در پاك كردن خطّ امام خميني را داشتند و قيام مبارزان را سركوب مي‌كردند.

 

  14ـ ناگهان از مشرق زمين، امام خميني همچون نوري آشكار شد.

             15ـ خون شهيدان

       16ـ مردم را اماده ی وقوع انقلاب کرد

17ـ امام خميني از مشرق زمين قيام كرد.

18ـ جامعه را دگرگون ساخت (انقلاب كرد)

 

درس نهم

پاسخ

ـ پسرم از من سؤال مي‌كند، تو چرا مي‌جنگي؟

ـ من تفنگم را در دست گرفته و كوله بارم را بر پشت بسته‌ام و خودم را براي رفتن به جبهه آماده مي‌كنم.

ـ مادرم با آوردن آب، قرآن و آيينه دلم را به نور امید و ایمان روشن می کند

ـ پسرم دوباره سؤال مي‌كند: تو چرا مي‌جنگي؟

ـ با تمام وجودم مي‌گويم تا دشمن امید و آزادي را از تو نگيرد.

نمیسال دوم

درس داوزدهم

از كعبه گشاده گردد اين در

  وقتي آوازه‌ي عشق مجنون مانند زيبايي ليلي در جهان پيچيد.

2ـ شانس و اقبال از مجنون روي برگردانيد و پدرش در حلّ مشكل او، بسيار ناتوان شده بود.

3ـ همه‌ي اقوام و خويشاوندان، براي حلّ مشكل او، به چاره انديشي پرداختند.

4ـ وقتي درماندگي پدر مجنون را مشاهده كردند ، براي چاره‌جويي به گفت­وگو پرداختند.

5ـ همگي به اين نتيجه رسيدند، حلّ اين مشكل و درمان اين درد فقط با زيارت خانه‌ي خدا ممكن است.

6ـ خانه‌ي خدا، محلّ برآورده شدن نياز همه‌ي مردم جهان و قبله‌گاه زمينيان و آسمانيان است.

7ـ وقتي كه زمان حج فرا رسيد، پدر مجنون شتري آماده كرد و كجاوه‌اي بر روي آن نهاد.

8ـ پدر مجنون، با تلاش فراوان فرزند عزيزش را كه مثل ماهي زيبا بود در كجاوه نشاند.

9ـ پدر مجنون با دلي پر از درد به سوي خانه‌ي خدا آمد و چون غلامي به خانه‌ي خدا متوسل شد.

10ـ  پدر به پسر گفت : اي فرزندم، خانه‌ي خدا جاي بازي و سرگرمي بيهوده نيست، عجله كن كه اينجا جاي چاره انديشي و درمان درد است.

11ـ بگو، خدايا كمكم كن كه از اين كار بيهوده ( عاشقي ) رها شوم و به سوي رستگاري مرا توفيق بده.

12ـ بگو خدايا به فريادم برس كه به بلاي عشق گرفتار شده‌ام و مرا از اين بلا و گرفتاري رها كن.

13ـ مجنون وقتي سخن عشق را شنيد اوّل گريه كرد ( به ياد ليلي) و سپس به كاري كه مي‌خواست انجام دهد خنديد.

14ـ مجنون مثل مار حلقه زده به سرعت برخاست و به حلقه‌ي خانه‌ي خدا متوسل شد.

15ـ مجنون در حالي كه حلقه‌ي كعبه را در آغوش گرفته بود، مي‌گفت: امروز من مانند حلقه‌ي در كعبه، به تو متوسل شده‌ام.

16ـ خدايا، همه به من مي‌گويند از عشق دوري كن اما اين رسم دوستي و محبّت نيست.

17ـ خدايا تمام وجود من با عشق پرورش يافته است و نمي‌خواهم چيز ديگري جز عشق در سرنوشتم باشد.

18ـ خدايا، تو را به خداوندي‌ات و به عظمت و بزرگيت قسم مي‌دهم ...

   19ـ مرا در عشق به مرحله‌اي برسان عشق من به لیلی جاودان شود اگرچه من خودم زنده نباشم.).

       20ـ خدايا هر چند وجودم از عشق سرشار است، امّا مرا از اين هم سرمست‌تر كن.

21ـ خدايا هر چه از عمر من باقي است بگير و به عمر ليلي اضافه كن. ( بيانگر از خود گذشتي مجنون).

           22 ـ پدر كه به سخن مجنون گوش مي‌داد، وقتي داستان راز و نياز عاشقانه‌ي او را شنيد، ساكت شد و سخني نگفت.

       23 ـ پدر مجنون فهميد كه دل مجنون گرفتار عشق ليلي است و درد عشق او درمان ناپذير است.

 

درس سيزدهم

در امواج سند

1ـ هنگام غروب، خورشيد سينه خيز و آرام آرام خود را پشت كوه‌ها پنهان مي‌كرد.

2ـ نور نارنجی رنگ خورشيد مانند گردي زعفراني بر روي نيزه‌ها و سربازان مي‌تابيد.

3ـ چهره‌ي روشن روز در تاريكي شب پنهان مي‌شد ( شب فرارسيد).

4ـ درآن شب تاريك، روشني خميه‌ي خوارزمشاهيان، پنهان مي‌شد. (قدرت و شكوه حكومت خوارزمشاه از بين مي‌رفت).

5ـ اگر جلال الدّين امشب يك لحظه دير اقدام كند، فردا صبح مغولان با كشتار خود همه‌ي ايران را پُر از خون خواهند كرد.

6ـ در اثر جنگ مغول و ريخته شدن خون ايرانيان از رود سند تا رود جيحون ( تمام ايران) به خاك و خون كشيده مي‌شود.

7ـ جلال الدّين در سرخي غروب خورشيد، ايران را غرق در خون ديد ( نابودي ايران را ديد).

8ـ در آن غروب خورشيد كه مثل درياي خون به نظر مي‌رسيد، زوال و نابودي خود را مشاهده كرد.

9ـ كسي‌نمي‌دانست جلال الدّين در آن زمان به چه چيزي فكر مي‌كرد، كه چشمانش از اشك خيس‌شد.

10ـ جلال الدّين مانند آتشي به سپاه دشمن هجوم آورد و در آن ميدان جنگ از آتش هم سوزنده‌تر عمل مي‌كرد.

11ـ جلال الدّين در آن ميدان جنگ كه تير و نيزه از آسمان مثل باران مي‌باريد انگار قيامتي به پا كرده بود.

12ـ جلال الدّين در ميدان جنگ كه همچون دريايي از خون شده بود در پي كشتن چنگيز بود.

13ـ جلال الدّين با شمشير برّنده و كشنده‌اش در ميان انبوه مغولان كار عزرائيل را انجام مي‌داد.

14ـ اما هر تعداد از سربازان مغول كه كشته مي‌شدند تعداد بيشتري جاي آن‌ها را مي‌گرفت مانند درختي كه برگ‌هايش ريخته مي‌شود و دوباره جوانه مي‌زند.

15ـ عكس ستارگان زيادي در ميان امواج رود سند و به حالت رقص به حركت در مي‌آمدند و نابود مي‌شدند.

16ـ موج‌هاي بزرگ رود سند مثل كوه بودند كه در پي هم حركت مي‌كردند و بالا و پايين مي‌رفتند.

17ـ رود سند، خروشان، عميق، پهناور و پر از كف، دل تاريكي را مي‌شكافت و حركت مي‌كرد.

18ـ هر موجي از رود سند مانند نيشي بود كه در چشم جلال الدّين فرو مي‌‌رفت و او را آزار مي‌داد.(رودخانه‌ي سند براي جلال الدّين مانعي بزرگ بود.)

19ـ از چشمان جلال الدّين اشك جاري بود و زندگي‌اش را ناپايدار و نابود مي‌ديد.

20ـ در ميان امواج سفيد و بي قرار رود سند فكر تازه‌اي به ذهن جلال الدّين رسيد.

21ـ شبي فرا رسيده است كه بايد در راه دفاع از كشور، زن و فرزند خود را فدا كرد.

22ـ در برابر دشمنان بايد ايستاد و جنگيد و وطن را از اسارت دشمن ( مغولان) نجات داد.

23ـ جلال الدّين يك شبانه روز با سپاه اندكش با مغولان جنگيد و خيلي از دشمنان را كشت.

24ـ وقتي كه سپاه دشمن او را محاصره كرد، اسب خود را مانند كشتي به داخل رودخانه انداخت.

25ـ وقتي جلال الدّين از پس اين جنگ دشوار برآمد و به راحتي از آن درياي عميق گذشت.

26ـ چنگيز به فرزندان و ياران خود گفت: اگر انسان لازم است فرزندي داشته باشد، فرزندش مثل

 جلال‌الدّين بايد شجاع باشد.

   27 ـ آري گذشتگان ما كه قبل از اين زندگي مي‌كردند، با چنين فداكاري‌هايي راه ترك‌ها و

      عرب‌ها را به كشور بستند.

  28ـ اين داستان را به اين خاطر برايت نقل كردم كه امروز قدر ميهنت را بداني و آن را خوار

            و بي ارزش نشماري.

      29 ـ براي پاسداري هر وجب از خاك اين سرزمين چه بسيار انسان‌هايي كه جان خود را از دست داده‌اند.

30ـ فقط خدا مي‌داند كه به خاطر عشق و علاقه به وطن، چه بزرگان و افراد ارزشمندي جان خود را فدا كردند.

 

چهاردهم

هنر و سخن

1ـ آگاه باش كه انسان بي فضيلت، هميشه بي فايده است، مانند درختچه‌ي خاردار كه ساقه دارد امّا سايه ندارد، نه به خود سود مي‌رساند نه به ديگران.

2ـ تلاش كن كه هر چند با اصل و نسب باشي، دانش و فضيلت نيز داشته باشي چرا كه دانش و فضيلت از اصالت خانوادگي برتر است.

3ـ همان طور كه گفته‌اند بزرگي انسان به عقل و دانش است، نه به اصل و نسب و نژاد.

4ـ اگر آدمي با اصل و نسب، گوهر فضيلت و دانش نداشته باشد، هم نشيني او براي هيچ كس سودمند نيست.

5ـ در هر كسي اين دو گوهر ( اصل و نسب و فضيلت) را يافتي به او متوسل شو و او را از دست نده زيرا كه او براي همه سودمند است.

6ـ آگاه باش: كه از همه‌ي فضيلت‌ها، سخن گفتن، بهترين فضيلت است، زيرا خداوند بزرگ و با شكوه، در ميان همه‌ي آفريده‌هاي خود، انسان را بهتر آفريد.

7ـ انسان بر ديگر جانوران به ده مرتبه كه در وجود اوست برتري يافت، پنج حس دروني و پنج حس ظاهري.

8ـ پنج حس دروني عبارتند از: تفكّر و به خاطر سپردن( قدرت حافظه)، خیال پردازی ، تشخيص دادن و سخن گفتن .

9ـ پنج حس ظاهري عبارتند از: شنوايي، بينايي، بويايي، لامسه و چشايي.

10ـ جانوران نيز حواس پنج گانه‌ي ظاهري دارند كه با حواس ظاهري انسان متفاوت است.

11ـ بنابراين، انسان به اين علّت ( حواس ده گانه) نسبت به موجودات برتري يافت و موفق شد.

12ـ و چون اين را فهميدي، زبان را به خوبي و هنرآموزي، عادت بده و زبانت را جز به خوبي گفتن عادت نده.

13ـ زيرا زبان تو هميشه همان را مي‌گويد كه تو، او را به گفتن آن واداشته‌اي، و گفته‌اند: هركه زبانش خوش‌تر باشد، دوستداران او بيشتر خواهند بود.

14ـ با داشتن فضيلت‌هاي زياد، سعي كن كه به جا و به موقع سخن بگويي، چرا كه سخن بي جا، هر چند كه سخن خوبي باشد، بد جلوه مي‌كند.

15ـ سخني كه دروغ باشد و در آن اثري از هنر و فضيلت نباشد، بهتر است كه گفته نشود.

 

معني بيت هاي ناله‌ي مرغ اسير

1 ـ ناله و زاري پرنده‌ي گرفتار ( خود شاعر ) به خاطر وطن است ، روش پرنده‌ي اسير در قفس نيز مانند من به خاطر وطن است . 2 ـ از باد صبحگاهي ( كه پيام رسان است ) انتظار دارم كه خبر گرفتاري مرا به رفيقم كه در كنار چمن آزاد است ببرد ( تا او براي آزادي من چاره‌اي بكند ) 3 ـ اي هم‌ميهنان براي آزادي خود چاره‌اي بيانديشيد ؛ زيرا هركس براي آزادي فكري نكند مانند من اسير مي‌شود .4 ـ آن كشوري ( خانه ) كه به دست بيگانگان آباد شود ، خانه‌ي غم است و بايد با اشك آن را ويران كني .       ( بيگانه‌ستيزي شاعر )  5 ـ آن لباسي كه به خاطر حفظ وطن به خونت آغشته و ماليده نشود (به خاطر شهيد شدنت خون‌آلود نشود ) ارزشي كم‌تر از كفن دارد و باعث بي‌آبرويي است ، پس آن را بايد پاره كني . ( وطن پرستي شاعر ) 6 ـ آن كسي را كه در اين كشور مانند سليمان پادشاه خود كرديم ، امروز همه‌ي مردم اطمينان پيدا كردند كه او ( محمد علي شاه قاجار ) شيطان است .

معني شعر مرغ گرفتار از بهار

1 ـ من از شما نمي‌خواهم كه مرا از زندان قفس رها كنيد ، بلكه مي‌خواهم كه قفس مرا به باغ ( محل آزادي ) ببريد و دل مرا شاد كنيد ( آزادي را ببينم و شاد شوم .) 2 ـ اي دوستان ، زمان گل و فصل بهار سپري مي‌شود ، به خاطر رضاي خدا در باغي آزاد بنيشينيد و من اسير را نيز به ياد بياوريد . 3 ـ اي پرندگان آزاد ( اي دوستان من ) زماني كه داريد گل هاي مختلف را كه آزاد هستند تماشا مي‌كنيد از من كه پرنده‌اي اسير هستم نيز ياد كنيد . 4 ـ هركدام از شما كه پرنده‌اي در قفس دارد ، آن را به باغ ببرد و به ياد من و به خاطر من آزادش كند .  5 ـ اگر خانه‌ي من از بين رفت ، مهم نيست و ترسي ندارد ، به فكر ويران كردن خانه‌ي صياد من ( حكومت ستمگري كه آزادگان را اسير مي‌كند ) باشيد . 6 ـ در راه آزادي كه مانند شيرين است ، مشكلات زيادي مانند كوه بيستون وجود دارد ، مواظب باشيد خبر ناراحت كننده‌اي در مورد آزدي به مبارزان آزادي كه مانند فرهاد هستند ،  ندهيد و آنها را ناراحت نكنيد .        7 ـ ظلم و ستم زندگي جوانان را كوتاه مي‌كند ، اي بزرگان و صاحبان وطن ، به خاطر رضاي خدا عدالت و انصاف داشته باشيد و دادگري كنيد .   8 ـ اگر به خاطر ستم شما خانه‌ي مورچه‌اي خراب شود ، غير ممكن است كه بتوانيد خانه و كشور خود را آباد كنيد .( ستم شما دامن خودتان را هم مي‌گيرد . ) 9 ـ اگر گوشه‌ي خراب زندان نصيب بهار شد ، شما به خاطر آزادي كه مانند گنجي خداده است ، سپاسگزار خدا باشيد .

 

معني بيت‌هاي درس 23

مسافر

1 ـ زماني كه از اين كشور يا دنيا مهاجرت كردم ( مُردم ) ، همه گفتند ما او را مي‌شناختيم . 2 ـ اما هيچ كس ندانست منِ مسافر چه گفتم و با چه كسي سخن گفتم و درباره‌ي چه حرف زدم .

ديده ور

1 ـ انسان‌هاي آگاه زيادي در مجلس اين دنيا سخن گفتند و حرفهايي لطيف‌تر از برگ گل سمن گفتند. 2 ـ ولي به من بگو آن انسان آگاه و بابصيرت چه كسي است كه مشكلات و رنج‌هاي زيادي را ديد ولي از زيبايي‌هاي اين دنيا سخن گفت .سروري

1 ـ خداوند به آن ملتي بزرگي و پادشاهي را مي‌دهد كه سرنوشتشان را خودشان تعيين مي‌كنند . 2 ـ به آن ملت كه براي ديگران كار مي‌كنند و حتي دهقانشان براي ديگران مي‌كارد ، كاري ندارد و ارزشي نمي‌دهد .

دريا

1 ـ يك نهنگ به فرزند خود چه سخن زيبايي گفت : در باور ما آمدن به ساحل و آرامش داشتن حرام است . 2 ـ با مشكلات مبارزه كن و از آرامش و ساحل دوري كن ، زيرا تنها دريا ( با تمام موج‌ها و مشكلاتش ) خانه و محل زندگي ماست .

   درس بیست و سوّم

 لاله ی آزاد

1-من گل آزادی هستم که به اختيار خودم می رویم  و بویا می شوم        من در دشت پهناور زندگی می کنم و از این نظر همانند آهو هستم.2-من با باران سیراب می شوم و کنار جوی آب نروییده ام که محتاج آن باشم /  من در دشت بیکران روییده ام نه درباغ و آنجابرایم کوچک است. 3- من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.

4- سرخی چهره ی من بخاطر خون سرخی است که دررگهایم جاری است   چهره ام آنقدر زیباست که احتیاج به آرایشگر ندارم. 5- من روی پای خود ایستاده ام و  به کمک دیگران احتیاج ندارم در جستجوی یاری نیستم و ازاینکه بیگانگان کمکم نکنند نگران نیستم. 6- من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم. 7-هرروز صبح نسیم آزادی و بوی خوش به قصد زیارت من می آید و چشمان بچّه های آهو با دیدن من خوشحال می شود. 8-من مانند چراغ روشنی هستم که درگوشه ای از این دشت فروزانم.         و پروانه های بسیاری اطراف من هستند که همه عاشق هستند. 9-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم. 10-من با نشان دادن برگ و گل خود، آب و رنگی به چمن می بخشم.  و سراسر دشت ازبوی عطرآمیز من مانند مُشک،خوشبو شده است.11-ایستادن و خم شدن من به خاطر مستی است و سر و پای وجودم ناز و ادا و شادی است.12-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.13-چهره ی سرخ من از می عشق و حالت مستی است و داغی که در سینه پُرخونم دارم به دلیل عاشق بودن من است. 14- من لاله ی آزاد و دلباخته ای ام که به زندگی صحرا عادت کرده ام  /  عشق مرا ازخود بی خود کرده و باعث شده از شهر،روانه ی صحرا شوم. 15-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم. 16-من در زندگی خود همواره تلاش کرده ام و ازکسی کمک نمی خواهم به همین دلیل هیچ گونه وابستگی به باغ و چمنزار ندارم. 17-من به این طریق زندگی افتخار می کنم چون متّکی به خودم هستم   /    من از آغاز زندگی،آزاد بودم و سرانجام هم آزاد ازاین دنیا می روم.18-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.

درس بیست و چهارّم

تا هست عالمی ، تا هست آدمی

    هر دم به روی من     گويد عدوی من  هر لحظه دشمن مرا سرزنش می کند و می گوید :

کاين شيوه ی درّی تو چون دود می رود     زبان فارسی دری درحال نابودی است.

لفظی که از لطافت آن جان کند حضور       زبانی که الفاظ آن به لطافت جان است.

رقصد زبان به سازش و آيد به ديده نور        زبان با تلفّظ فارسی دری می رقصد و به چشم ، روشنی می بخشد.

لفظی به رنگ لاله ی دامان کوهسار                        واژه های زبان فارسی همانند رنگ زیبای لاله ها چشم نواز است.      

از تنگ* شکرّست                                         زبان فارسی مانند بار شکر ، قیمتی است.

قيمت تر و عزيز،                                          و با ارزش تر و ارزشمندتر

از پند  مادرست                                           از نصیحت مادر است.

زيب* از بنفشه دارد و از ناز بوی*، بوی                 زبانی که زیبایی خود را از بنفشه و عطرش را از ریحان گرفته است.

صافی ز چشمه جويد و شوخی ز آب جوی   زبانی که زلالی خودرا از چشمه گرفته و شادابی آن مثل آب جوی روان است.

نو نو طراوتی بدهد                           زبان فارسی دری هر لحظه طراوت و شادابی تازه دارد.

چون سبزه ی بهار                           و مانند سبزه های بهاری رشد و طراوتی تازه دارد.

فارم چو صوت بلبل و دلبر چو آبشار    زبانی که مانند بلبل خوشایند است و دل را مانند نوای آبشار به سوی خود می کشاند.

با جوش و موج خود                    و با جوشش و حرکت خود

موجی چو موج رود                     که مانند موج رود می باشد، حرکت می کند.

با ساز و تاب خود                       با صدا و آهنگ زیبای خود

با شهد ناب خود                       با شیرینی  هم چون عسل خالص

دل آب می کند                        دل را به سوی خود می کشاند

شاداب می کند                           و دل را شاداب می کند.

لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود      زبانی که مایه ی اعتقاد و اساس هستی من است.

لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود          زبانی که مرا دربرابر هر کلامش به تعظیم وا می دارد.

چون خاک کشورم                             زبانی که مانند خاک کشورم ارزشمند است.

چون ذوق کودکی                               زبانی که چون ذوق کودکی و هیجانات دوران کودکی شیرین است.

چون بیت رودکی                                   زبانی که مانند ابیات رودکی شاعر توانای ایرانی دلنشین است.

چون ذرّه های نور بصری می پرستمش           آن را مانند روشنایی چشمم می پرستم و دوست دارم.

چون شعله های نرم سحر می پرستمش             و مانند پرتوهای لطیف خورشید در سحرگاه ستایش می کنم.

من زنده و ز دیده ی من                         آیا امکان دارد که من زنده باشم و زبان فارسی دربرابر چشمانم

چون دود می رود؟                                             مانند دود بگذرد؟

نابود می شود؟                                                 و نابود می گردد.

باور نمی کنم                                                   باور نمی کنم.

نامش برم، به اوج سما می رسد سرم                  وقتی نامش را بر زبان می آورم سربلند می گردم.

از شوق می پرم                                               خوشحال می شوم.

صد مرد معتبر                                                   و بزرگان بسیاری از علم و ادب فارسی

آپد بر نظر                                                        به ذهنم می رسند.       

کان را چو لفظ بیت و غزل                                   زبانی که آن را به صورت شعر و غزل برای من

انشا نموده ام                                                  بیان کرده اند.

با پند سعدی ام                                               سعدی با پندهایش

با شعر حافظم                                                 حافظ با غزل هایش

چون عشق عالمی به جهان                               دنیایی همچون عشق را به من و جهانیان

اهدا نموده ام                                                  هدیه کرده اند.

سرسان مشو ، عدو                                         ای دشمن سرگردان

قبحی ز من مجو                                              بر من خُرده نگیر.

کاین عشق پاک در دل دل پرور جهان                     زیرا این زبان فارسی در دل مردم صاحب ذوق

ماند همی جوان                                              زنده و شاداب می ماند.                           

تا هست آدمی                                                تا زمانی که انسان باشد.

تا هست عالمی                                              تا زمانی که جهان باشد.