معنی درس های 12 تا 24 ادبیات فارسی 1
معنی بیت های دروس کلاس اول نوبت دوم
معني بيت هاي درس 12 كلاس اول
1 ـ وقتي كه عشق مجنون كه مانند پرچمي بود ، مانند زيبايي ليلي در همه جا مشهور شد ،
2 ـ و هنگامي كه بخت نيز از كار مجنون نا اميد شد و پدرش نيز در مورد كار او ناتوان ودرمانده شد ، 3 ـ نزديكان پدر مجنون براي همدردي با او هريك چاره اي براي كار مجنون بيان كردند.
4 ـ وقتي درماندگي پدر مجنون را ديدند ، براي يافتن چاره به گفتگو پرداختند . 5 ـ همگي باهم گفتند كه اين مشكل از طريق خانه ي كعبه حل مي شود . 6 ـ محل رفع همه ي نيازهاي مردم جهان و قبله و عبادتگاه موجودات زمين و آسمان خانه ي كعبه است . 7 ـ وقتي زمان حج رسيد ، شترهايي به دست آورد و كجاوه ها را آماده كرد . (آماده ي سفر شد ) 8 ـ فرزند گرامي خود (مجنون ) را با تلاش بسيار مانند ماه زيبايي در كجاوه نشاند . 9 ـ در حالي كه دل نگران بود ، به طرف خانه ي كعبه آمد و مانند غلامي به خانه ي كعبه متوسل شدو چنگ زد يا مانند حلقه ي ِ درِ كعبه به خانه ي كعبه چسبيد. 10 ـ به پسرش گفت : اي پسر اين جا جاي بازي و شوخي و مسخره كردن نيست ؛ عجله كن كه اين جا جاي چاره سازي است . 11 ـ بگو اي خدا از اين كار بيهوده ي عشق به من توفيق نجات و رهايي بده(مرا از عشق نجات بده)12 ـ به من كمك كن ؛ زيرا كه دچارعشق(بيمار عشق)شده ام و مرا از اين عشق مانند بلاست نجات بده . 13 ـ وقتي مجنون سخن عشق را شنيد ، ابتدا گريه كرد و سپس خنديد.14 ـ مجنون مانند مار حلقه زده از جاي خود بلند شد و حلقه ي درِ خانه ي كعبه را گرفت و متوسل شد .(حلقه ي دركعبه را كه مانند موي يك نفر بود گرفت) 15ـ در حالي كه حلقه ي در كعبه را گرفته بود ، مي گفت كه : امروز من هم مانند اين حلقه ، غلام درِ خانه ي عشق ليلي هستم 16 ـ به من مي گويند كه از عشق ليلي دوري كن ؛ اما اين راه و رسم دوستي نيست 17ـ ذات من با عشق پرورش يافته است و خدا كند كه سرنوشتي جز عشق نداشته باشم 18ـ خدايا تو را به خدا بودنت قسم مي دهم،همچنين به پادشاهي كاملت سوگند مي دهم19 ـ كه در عشق مرا به نهايتي برسان كه عشق من باقي بماند ، اگر چه من زنده نمانم (مرا بيشتر عاشق كن )20ـ اگر چه من با عشقي كه مانند شراب است از خود بي خود شده ام ، مرا از اين هم كه هستم عاشق تر كن . 21 ـ آن چه از عمر من باقي مانده است ، بگير و به عمر ليلي اضافه كن . 22 ـ پدرش به سخنان او گوش مي داد ، وقتي اين سخنان را شنيد، ساكت و نا اميد شد . 23 ـ فهميد كه دل مجنون اسير عشق ليلي است و دردي دارد كه هرگز درمان نمي شود .
معني بيت هاي درس 13 در امواج سند
1 ـ خورشيد در محل غروب ، در حالي كه سينه خيز مي رفت ، پشت كوه مي خزيد ودر پشت كوه پنهان مي شد . 2 ـ آفتاب زرد رنگ غروب مانند غباري زرد رنگ به روي نيزه ها و سربازان نيزه دار فرو مي ريخت.(همه جا را غم فرا گرفته بود) 3 ـ صورت روشن روز در زير دامن سياه شب پنهان مي شد و شب فرا مي رسيد. 4 ـ در آن شب تاريك روشنايي و شكوه و عظمت حكومت خوارزمشاهيان پنهان مي شد و از بين مي رفت. 5 ـ اگر جلال الدين امشب كمي آرام بنشيند و تعلل كند ، صبح هنگام همه جاي دنيا را(ايران را) خون فرا مي گيرد و دشمن پيروز مي شود. 6 ـ به خاطر شرارت ها و فتنه انگیزی و خون ریزی هاي مغولان ترك همه جاي ايران را از رود سند تا جيحون ، خون ايرانيان فرا ميگيرد .7 ـ جلال الدين در آغاز شب و در سرخي آسمان بعد از غروب خورشيد ، كه مانند درياي خون بود ، ايرا ن باستاني و با عظمت را غرق در خون ديد .8 ـ درآن سرخي بعد از غروب آفتاب كه مانند درياي خون بود، با نگاه به خورشيد و غروب آن ، نابودي حكومت و زندگي خود را مشاهده كرد 9 ـ در آن لحظه كسي آگاه نشد كه جلال الدين چه فكري كرد كه چشمانش پر از اشك شد. 10 ـ مانند آتشي سوزان و نابود كننده به ميان سپاه دشمن رفت ،از آتش هم نابود كننده تر بود (مثل آتش همه را مي كشت و نابود مي كرد . )11 ـ در ميان كثرت تيرها و حركت و درخشش شمشيرهاي فولادي ، مانند اين بود كه در شب قيامت مي گردد . ( زیرا همه کشته شده بودند و انگار قرار است فرداد قیامت شود ) 12 ـ در آن دشت تاريك كه به خاطر خون سربازان مانند درياي خون بود ، به دنبال پيدا كردن سر چنگيز بود (مي خواست چنگيز را بكشد) 13 ـ جلال الدين با آن شمشير برنده و كشنده ي خود در ميان انبوه سربازان مغول ، به كار كشتن مشغول بود و وظيفه ي مرگ را انجام ميداد . 14 ـ ولي هرقدر كه از سربازان مغول كه مانند برگ در شاخه بودند ، مي كشت ، دو برابر در مقابلش ظاهر مي شدند .(سپاه مغول مانند درخت شكوفا مي شد و برگ مي داد و زياد مي شد) 15 ـ ستاره هاي انبوه و بسيار زيادي كه نشان مرگ و نابودي با خود داشتند ، با آهنگ مرگ و به نشانه ي آن در ميان موج هاي آب رود مي رقصيدند.(هيچ اثري از شادي نبود و همه چيز رنگ غم و مرگ به خود گرفته بود) 16 ـ در رود سند موج هاي سنگين مانند كوه هايي پشت سر هم مي غلتيدند (موج ها مانند كوهي در مقابلش بودند ) 17 ـ رود سند خروشان ، عميق ، وسيع و خشمگين تاريكي شب را مي شكافت و پيش مي رفت . 18 ـ از هر موج رود سند كه مانند سدي در حال حركت بود و در مقابل شاه قرار داشت ، در چشمان شاه هزاران نيش گزنده فرو مي رفت و او را آزار مي داد . 19 ـ شاه از چشم و صورت خود اشك مي ريخت و پايه و اساس زندگي خود را بسيار سست و ناپايدار و نابود شدني مي ديد .20 ـ در آن موج هاي سفيد و لرزان رود سند كه مانند جيوه بودند ، فكر تازه اي در سرش مي پروراند . 21 ـ امشب زماني است كه بايد زن وفرزند را در راه حفظ وطن فدا كنم .22 ـ بايد در مقابل دشمنان بايستم و مبارزه كنم و كشور را از دست مغولان ( بیگانگان و دشمنان ) كه مانند شيطان هستند ، نجات دهم . 23 ـ جلال الدين يك شبانه روز با سپاهي اندك سربازان دشمن را كشت ونابود كرد.24 ـ وقتي كه سپاه دشمن اطرافش را گرفت ، اسب سريع خود را مانند كشتي به آب رود سند انداخت .25 ـ بعد از آن جنگ سخت ، وقتي از آن درياي بي گدار و بدون محل گذر ، به سادگي گذشت ..26 ـ چنگيزخان مغول به دوستان و فرزندان خود گفت : اگر انسان فرزندي بايد داشته باشد ، بايد اين گونه باشد. ( فرزند باید شجاع و نترس مثل جلال الدین باشد ) 27 ـ آري چنين است ؛ آنهايي كه پيش از اين در ايران زندگي مي كردند ، اين گونه راه دشمنان كشور را گرفتند(با آنها مبارزه كردند) 28 ـ به اين دليل اين داستان را گفتم كه اكنون قدر و ارزش وطن را بداني و آن را بي ارزش نشماري و آسان از دست ندهي .29 ـ براي حفظ هر قطعه از خاك اين سرزمين ، افراد زيادي ( یا بزرگان زیادی ) كشته شده اند 42 ـ به خاطر شور و اشتياق نسبت به وطن و براي هر قطعه از خاك اين كشور تنها خدا مي داند كه چند پادشاه و تاجدار كشته شده اند .
معني متاع جواني كلاس اول
1 ـ روزي جواني به يك پير گفت كه زندگي ات در زمان پيري چگونه است ؟ 2 ـ پير گفت : در اين نامهي زندگي سخن ناشناختهاي وجود دارد كه معني آن را فقط در زمان پيري ميداني . 3 ـ بهتر است تو از نيروي جواني خود سخن بگويي ، چرا از دورهي ناتواني پيري سؤال ميكني ؟ 4 ـ از جواني خود كه مانند پرندهي زيبايي است ، به خوبي نگهداري كن ؛ زيرا براي هميشه در اين جسم تو كه مانند خانهاي استخواني است ، باقي نميماند . 5 ـ كالاي جواني را كه من رايگان و مفت از دست دادم ، اگر تو ميتواني آسان و مجاني از دست نده . 6 ـ هرقدر كه من كه در برابراين روزگار در دورهي جواني غرور و تكبر نشان دادم ، روزگار ( در دورهي پيري ) بيشتر از آن غرور و تكبر نشان داد . 7 ـ روزگاردزد به اين دليل جواني مرا دزديد كه من به هنگام نگهداري از آن در غفلت و بيخبري بودم .
معني بيت هاي نالهي مرغ اسير كلاس اول
1 ـ ناله و زاري پرندهي گرفتار ( خود شاعر ) به خاطر وطن است ، روش پرندهي اسير در قفس نيز مانند من به خاطر وطن است . 2 ـ از باد صبحگاهي ( كه پيام رسان است ) انتظار دارم كه خبر گرفتاري مرا به رفيقم كه در كنار چمن آزاد است ببرد ( تا او براي آزادي من چارهاي بكند ) 3 ـ اي همميهنان براي آزادي خود چارهاي بيانديشيد ؛ زيرا هركس براي آزادي فكري نكند مانند من اسير ميشود .4 ـ آن كشوري ( خانه ) كه به دست بيگانگان آباد شود ، خانهي غم است و بايد با اشك آن را ويران كني . ( بيگانهستيزي شاعر ) 5 ـ آن لباسي كه به خاطر حفظ وطن به خونت آغشته و ماليده نشود (به خاطر شهيد شدنت خونآلود نشود ) ارزشي كمتر از كفن دارد و باعث بيآبرويي است ، پس آن را بايد پاره كني . ( وطن پرستي شاعر ) 6 ـ آن كسي را كه در اين كشور مانند سليمان پادشاه خود كرديم ، امروز همهي مردم اطمينان پيدا كردند كه او ( محمد علي شاه قاجار ) شيطان است .
معني شعر مرغ گرفتار از بهار
1 ـ من از شما نميخواهم كه مرا از زندان قفس رها كنيد ، بلكه ميخواهم كه قفس مرا به باغ ( محل آزادي ) ببريد و دل مرا شاد كنيد ( آزادي را ببينم و شاد شوم .) 2 ـ اي دوستان ، زمان گل و فصل بهار سپري ميشود ، به خاطر رضاي خدا در باغي آزاد بنيشينيد و من اسير را نيز به ياد بياوريد . 3 ـ اي پرندگان آزاد ( اي دوستان من ) زماني كه داريد گل هاي مختلف را كه آزاد هستند تماشا ميكنيد از من كه پرندهاي اسير هستم نيز ياد كنيد . 4 ـ هركدام از شما كه پرندهاي در قفس دارد ، آن را به باغ ببرد و به ياد من و به خاطر من آزادش كند . 5 ـ اگر خانهي من از بين رفت ، مهم نيست و ترسي ندارد ، به فكر ويران كردن خانهي صياد من ( حكومت ستمگري كه آزادگان را اسير ميكند ) باشيد . 6 ـ در راه آزادي كه مانند شيرين است ، مشكلات زيادي مانند كوه بيستون وجود دارد ، مواظب باشيد خبر ناراحت كنندهاي در مورد آزدي به مبارزان آزادي كه مانند فرهاد هستند ، ندهيد و آنها را ناراحت نكنيد . 7 ـ ظلم و ستم زندگي جوانان را كوتاه ميكند ، اي بزرگان و صاحبان وطن ، به خاطر رضاي خدا عدالت و انصاف داشته باشيد و دادگري كنيد . 8 ـ اگر به خاطر ستم شما خانهي مورچهاي خراب شود ، غير ممكن است كه بتوانيد خانه و كشور خود را آباد كنيد .( ستم شما دامن خودتان را هم ميگيرد . ) 9 ـ اگر گوشهي خراب زندان نصيب بهار شد ، شما به خاطر آزادي كه مانند گنجي خداده است ، سپاسگزار خدا باشيد .
معني بيتهاي درس 23
مسافر
1 ـ زماني كه از اين كشور يا دنيا مهاجرت كردم ( مُردم ) ، همه گفتند ما او را ميشناختيم . 2 ـ اما هيچ كس ندانست منِ مسافر چه گفتم و با چه كسي سخن گفتم و دربارهي چه حرف زدم .
ديده ور
1 ـ انسانهاي آگاه زيادي در مجلس اين دنيا سخن گفتند و حرفهايي لطيفتر از برگ گل سمن گفتند. 2 ـ ولي به من بگو آن انسان آگاه و بابصيرت چه كسي است كه مشكلات و رنجهاي زيادي را ديد ولي از زيباييهاي اين دنيا سخن گفت .
سروري
1 ـ خداوند به آن ملتي بزرگي و پادشاهي را ميدهد كه سرنوشتشان را خودشان تعيين ميكنند . 2 ـ به آن ملت كه براي ديگران كار ميكنند و حتي دهقانشان براي ديگران ميكارد ، كاري ندارد و ارزشي نميدهد .
دريا
1 ـ يك نهنگ به فرزند خود چه سخن زيبايي گفت : در باور ما آمدن به ساحل و آرامش داشتن حرام است . 2 ـ با مشكلات مبارزه كن و از آرامش و ساحل دوري كن ، زيرا تنها دريا ( با تمام موجها و مشكلاتش ) خانه و محل زندگي ماست .
درس بیست و سوّم
لاله ی آزاد
1-من گل آزادی هستم که به اختيار خودم می رویم و بویا می شوم من در دشت پهناور زندگی می کنم و از این نظر همانند آهو هستم.2-من با باران سیراب می شوم و کنار جوی آب نروییده ام که محتاج آن باشم / من در دشت بیکران روییده ام نه درباغ و آنجابرایم کوچک است. 3- من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم. 4- سرخی چهره ی من بخاطر خون سرخی است که دررگهایم جاری است چهره ام آنقدر زیباست که احتیاج به آرایشگر ندارم. 5- من روی پای خود ایستاده ام و به کمک دیگران احتیاج ندارم در جستجوی یاری نیستم و ازاینکه بیگانگان کمکم نکنند نگران نیستم. 6- من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم. 7-هرروز صبح نسیم آزادی و بوی خوش به قصد زیارت من می آید و چشمان بچّه های آهو با دیدن من خوشحال می شود. 8-من مانند چراغ روشنی هستم که درگوشه ای از این دشت فروزانم. و پروانه های بسیاری اطراف من هستند که همه عاشق هستند. 9-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم. 10-من با نشان دادن برگ و گل خود، آب و رنگی به چمن می بخشم. و سراسر دشت ازبوی عطرآمیز من مانند مُشک،خوشبو شده است.11-ایستادن و خم شدن من به خاطر مستی است و سر و پای وجودم ناز و ادا و شادی است.12-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.13-چهره ی سرخ من از می عشق و حالت مستی است و داغی که در سینه پُرخونم دارم به دلیل عاشق بودن من است. 14- من لاله ی آزاد و دلباخته ای ام که به زندگی صحرا عادت کرده ام / عشق مرا ازخود بی خود کرده و باعث شده از شهر،روانه ی صحرا شوم. 15-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم. 16-من در زندگی خود همواره تلاش کرده ام و ازکسی کمک نمی خواهم به همین دلیل هیچ گونه وابستگی به باغ و چمنزار ندارم. 17-من به این طریق زندگی افتخار می کنم چون متّکی به خودم هستم / من از آغاز زندگی،آزاد بودم و سرانجام هم آزاد ازاین دنیا می روم.18-من گل لاله ی آزادی هستم که به اختیار خود می رویم و بویا می شوم.
درس بیست و چهارّم
تا هست عالمی ، تا هست آدمی
هر دم به روی من گويد عدوی من هر لحظه دشمن مرا سرزنش می کند و می گوید :
کاين شيوه ی درّی تو چون دود می رود زبان فارسی دری درحال نابودی است.
لفظی که از لطافت آن جان کند حضور زبانی که الفاظ آن به لطافت جان است.
رقصد زبان به سازش و آيد به ديده نور زبان با تلفّظ فارسی دری می رقصد و به چشم ، روشنی می بخشد.
لفظی به رنگ لاله ی دامان کوهسار واژه های زبان فارسی همانند رنگ زیبای لاله ها چشم نواز است.
از تنگ* شکرّست زبان فارسی مانند بار شکر ، قیمتی است.
قيمت تر و عزيز، و با ارزش تر و ارزشمندتر
از پند مادرست از نصیحت مادر است.
زيب* از بنفشه دارد و از ناز بوی*، بوی زبانی که زیبایی خود را از بنفشه و عطرش را از ریحان گرفته است.
صافی ز چشمه جويد و شوخی ز آب جوی زبانی که زلالی خودرا از چشمه گرفته و شادابی آن مثل آب جوی روان است.
نو نو طراوتی بدهد زبان فارسی دری هر لحظه طراوت و شادابی تازه دارد.
چون سبزه ی بهار و مانند سبزه های بهاری رشد و طراوتی تازه دارد.
فارم چو صوت بلبل و دلبر چو آبشار زبانی که مانند بلبل خوشایند است و دل را مانند نوای آبشار به سوی خود می کشاند.
با جوش و موج خود و با جوشش و حرکت خود
موجی چو موج رود که مانند موج رود می باشد، حرکت می کند.
با ساز و تاب خود با صدا و آهنگ زیبای خود
با شهد ناب خود با شیرینی هم چون عسل خالص
دل آب می کند دل را به سوی خود می کشاند.
شاداب می کند و دل را شاداب می کند.
لفظی که اعتقاد من است و مرا وجود زبانی که مایه ی اعتقاد و اساس هستی من است.
لفظی که پیش هر سخنم آورد سجود زبانی که مرا دربرابر هر کلامش به تعظیم وا می دارد.
چون خاک کشورم زبانی که مانند خاک کشورم ارزشمند است.
چون ذوق کودکی زبانی که چون ذوق کودکی و هیجانات دوران کودکی شیرین است.
چون بیت رودکی زبانی که مانند ابیات رودکی شاعر توانای ایرانی دلنشین است.
چون ذرّه های نور بصری می پرستمش آن را مانند روشنایی چشمم می پرستم و دوست دارم.
چون شعله های نرم سحر می پرستمش و مانند پرتوهای لطیف خورشید در سحرگاه ستایش می کنم.
من زنده و ز دیده ی من آیا امکان دارد که من زنده باشم و زبان فارسی دربرابر چشمانم
چون دود می رود؟ مانند دود بگذرد؟
نابود می شود؟ و نابود می گردد.
باور نمی کنم باور نمی کنم.
نامش برم، به اوج سما می رسد سرم وقتی نامش را بر زبان می آورم سربلند می گردم.
از شوق می پرم خوشحال می شوم.
صد مرد معتبر و بزرگان بسیاری از علم و ادب فارسی
آپد بر نظر به ذهنم می رسند.
کان را چو لفظ بیت و غزل زبانی که آن را به صورت شعر و غزل برای من
انشا نموده ام بیان کرده اند.
با پند سعدی ام سعدی با پندهایش
با شعر حافظم حافظ با غزل هایش
چون عشق عالمی به جهان دنیایی همچون عشق را به من و جهانیان
اهدا نموده ام هدیه کرده اند.
سرسان مشو ، عدو ای دشمن سرگردان
قبحی ز من مجو بر من خُرده نگیر.
کاین عشق پاک در دل دل پرور جهان زیرا این زبان فارسی در دل مردم صاحب ذوق
ماند همی جوان زنده و شاداب می ماند.
تا هست آدمی تا زمانی که انسان باشد.
تا هست عالمی تا زمانی که جهان باشد.